تبليغاتX
آیینه ی قصه گو
بخوان به نام گل سرخ
قرصي غروب خورشيد نثار تنهايي ات



لينك ثابت نوشته شده در 86/12/18ساعت 22 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

با صدای زیبای خروسی از خواب بیدار شدم . خیس عرق بودم . نفس نفس می زدم . باز هم کابوس دیده بودم . بلند شدم رفتم به حیاط . از کدام در نمی دانم ؟! خروس گوشه ی حیاط با وقار ایستاده بود و پرهایش را تمیز می کرد . با نوکش پرهای طلایی و مخملی اش را تاب می داد . دمش به بلندی قدش بود . مرا که دید دو سه قدم به طرفم آمد ، انگار سرتاپایم را نگاهی انداخت و زیر لب غرغر کرد و برگشت . رفتم لب حوض ، آبی به صورتم زدم . قطره های آب از روی صورتم به گوشه ی لبم چکید ، شیرین بود . عطر گل سرخ هوا را پر کرده بود . نسیمی که می وزید صورت خیسم را خنک تر می کرد . مردم را از پشت دیوار می دیدم . همه در جنب و جوش بودند . هیچ کس حتی نگاهی هم به من نمی انداخت . انگار  مرا نمی دیدند . از خانه بیرون رفتم ، از کدام در نمی دانم ؟! تا بیرون رفتم همه مرا دیدند . دیوارهای این آبادی همین طور بودند . انگار از دیوار فقط نامش باقی مانده باشد . هر کس مرا می دید می پرسید :« هنوز که رنگت زرده ، مریضیت خوب نشد ؟» رفتم طرف میدان آبادی . باغبان داشت بذرهای گل سرخ می کاشت . غنچه ی گل سرخی را بوییدم ، به سرفه افتادم . باغبان گفت :« تو هنوز مریضیت خوب نشده ؟ طبیب هم نتونست دردتو دوا کنه ؟» گفتم :«نه، باید برم پیش کدخدا .» رفتم به طرف خانه ی کدخدا . دیوارهای خانه ی کدخدا هم مثل بقیه ی دیوارها بود ، ولی من نمی توانستم داخل خانه را ببینم . اصلا چشمم به آن طرف نمی رفت، کدخدا را صدا زدم ، آمد و در را برایم باز کرد . کدام در را نمی دانم ؟! خانه ی کدخدا حیاط بزرگی داشت . گوشه کنار حیاط گل های سرخ بزرگی شکفته بود . کدخدا گفت : «« بفرما تو ، رنگ روت که هنوز زرده . مریضیت خوب نشد ؟! »» گفتم :« نه ، تا به حال چند بار پیش طبیب رفته ام ولی دوا نشد .» رفتیم داخل حیاط . روی تخت نرم و راحتی گوشه ی حیاط نشستیم . کدخدا دو تا چایی از سماور ریخت . گفت :« هنوز هم کابوس می بینی ؟» گفتم : « آره » گفت : « چیزی هم از کابوست به یاد میاری ؟» گفتم :« نه ، فقط صبح ها که بیدار می شم خیس عرقم و نفس نفس می زنم .» کدخدا چایی اش را سر کشید و گفت :« یه فکری دارم ، می تونی بری پیش آیینه ی قصه گو . اون همه چیز رو می دونه . شاید بتونه بهت کمک کنه .» گفتم :« آیینه ی قصه گو ؟ این دیگه چیه ؟ کجا هست ؟» کدخدا گفت :« همین  چشمه ای که از آبادی رد می شه رو بگیر و برو بالا به طرف سر چشمش . آیینه ی قصه گو همونجاس .» از کدخدا تشکر کردم و بی  درنگ به راه افتادم . راه طولانی بود ولی بالاخره رسیدم . چشمه بالا ی یک کوه از درون یک غار بیرون می آمد . داخل غار شدم . خیلی تاریک بود ولی خود چشمه روشنی خاصی داشت . هیچ جا را جز چشمه نمی دیدم . کمی جلوتر رفتم . انگار ته غار روشن بود . رفتم تا به سر چشمه رسیدم . آیینه قصه گو همانجا بود . آب از بالای آیینه از دل صخره ها می جوشید وآیینه را می شست و جاری می شد . تلالو نور چشمه در آیینه آنجا را روشن کرده بود . آیینه جزئی از کوه بود . انگار آنقدر صیقلش داده باشند تا براق شود . رفتم جلوی آیینه . صورتم کج و معوج در آن پیدا بود . آیینه حرف می زد اما با لب های من :« صورتت را با آب چشمه بشوی .» آبی به صورتم  زدم . این بار صورتم صاف و ثابت معلوم بود . آیینه گفت :« بگذار برایت قصه ای بگویم . شاید چاره ات را در قصه ام بجویی .» نشستم و به قصه ی آیینه گوش فرادادم :

     یکی بود یکی نبود . غیر از  خدا هیچکس  نبود . پشت کوها اون دور دورا یه شهری بود . شهری همش از آجر و سنگ با دروازه های پولادی و تنگ . آسمونش خاکستری بود سحرا . ستاره هایش قد انگشتای دست بود تو شبا . شایدم پلاستیکای شبرنگ دار بود روی سقف آسمون . چونکه تا مردم شهرو خواب میبرد، ستاره ها رو آب می برد . هر کی که بیدار می موند ، توی تاریکی شب ستاره عایدش نبود .

     توی این شهر غریب یه جوونی بود . یه جوون دلخسته . هر روز صبح  با صدای گوشخراش یه ساعت از خواب بیدار می شد . می رفت جلوی آیینه . یه دستی به موهاش می کشید . شیر آب رو  باز می کرد. یه آب گرم و بد بو جاری می شد . مشتی به صورتش می زد . می رفت جلوی پنجره  . پنجره رو باز می کرد . سیل صدا فرو می ریخت  پنجره رو زود می بست . می رفت سر مزرعه . تو مزرعه از بوته های آهنی ، کنسرو لوبیا برداشت می کرد ، کار می کرد ، کار می کرد تا شب می شد . از درخت سنگی سر کوچشون یه کمپوت سیب می چید . می شست لب پنجره ، سیب هاشو گاز می زد . هی به آسمون نگاه می کرد . دو...سه...پنج تا ستاره پیدا می کرد . توی کتابا  خونده بود توی شبا تو آسمون یه افسانه ی پر نور و قشنگ هست که بهش ماه می گن . ولی هر چه می گشت این ماه رو پیدا نمی کرد. جوونک خواب به چشاش نمی اومد . تنها می شست گریه می کرد . سرشو بلند می کرد ، پنج...چهار...نه ، هیچی ستاره پیدا نمی کرد . سرشو می ذاشت رو زانوهاش... . هر روز و هر شب مثل همین روز و همین شب می گذشت . تا که یک روز جوونک تو خیابونای شهر ، دست یه پسر بچه ،یه چیزی دید . یادش اومد ، تو کتابا یه همچین چیزی بود که قدیما بهش می گفتن گل سرخ . گفت : « پسرک ! اینا چین ؟ فروشین ؟ » پسرک گفت : « اینا گل سرخن . چند تا می خوای بهت بدم ؟ » جوونک همه ی گلارو خرید . بردشون توی خونش . هی نیگاشون کرد ، هی بو کشید. فردای اون روز جوونک در به در به دنبال پسرک می گشت . تا بالاخره پیداش کرد . پرسید ازش : « این گلها رو از کجا می آری ؟ » جواب داد : « پشت کوهای دور شهر یه دشتی هست . دشتی که همش پر از گل و قاصدکه .» جوونک آهی کشید . یه نیگا به مردم شهرو یه نیگا به آسمون خاکستری انداخت . رفت طرف خونش . کوله بارشو ورداشت . راه افتاد . رفت و رفت تا از کوهای اطراف شهر رد شد . رسید به دشت . دشتی پر از  گل و قاصدک . این ور می رفت ، اون ور می رفت . هر گلی  رو که می دید بو می کرد . هر قاصدکی که می دید ورش می داشت و فوت می کرد . تا چشم کار می کرد دشت بود ، ولی نه ، انگار یه کم دورتر یه باغی بود . شایدم باغ نبود ولی هر چی که بود پر از درخت بود . جوونک رفت و رفت تا به اونجا رسید . باغ نبود ، یه حصار بود ، حصاری از درختای سپیدار . رفت جلوتر ، راهی نبود که رد بشه . جوونک تشنه بود ، جوونک خسته بود ، پی یه جرعه آب می گشت . گشت و گشت تا یه چشمه پیدا کرد . یه مشت آب ورداشت ، شلخته به صورتش زد . خنک بود ، زلال بود ، شیرین بود . خستگی همه عمرشو در کرد . به چشمه نگاه کرد ، می رفت بین درختا ، آره یه راهی بود که رد بشه . خودشو از لای درختا رد کرد ، چشماشو که وا کرد دهنش باز و چشاش گشاد شد . اونجا یه آبادی بود . مردم آبادی همه با لبخند خوش آمد می گفتن بهش . یکی کوله ش رو گرفت ، یکی یه لقمه نون داد بهش ، اون یکی زیر بغلش رو گرفت ، برد طرف خونه ی کدخدا . جوونک تو قصه ها از آبادی شنیده بود ، توی کتابا خونده بود ، ولی اینجوریشو ندیده بود . نه دربی بود ، نه دیوار ، هر گوشش پر گلای سرخ اعلا .

     جوونک رسید پیش کدخدا ، کدخدا دیدش ، بلند شد گفت :« سلام جوون . خوش اومدی به ده ما ، هرچی می خوای به ما بگو ، تا هر وقت می خوای اینجا بمون . بهت کار می دیم ، خونه می دیم...» جوونک تشکر کرد و راه افتاد ، یکی بهش گفت که خونت همونجاس . جوونک رفت تو خونه ، نفهمید از کدوم در ولی رفت تو خونه . یه حوض نقلی و یه خروس خوشگل پرطلایی ، یه تخت و یه سماور و بساط چایی . جوونک یه شب ، دوشب ، یه ماه ، دو ماه ، خودشم نفهمید که چقدر اونجا موند . اما جوونک خواب نداشت ، تا سر روی بالش می ذاشت ، کابوس شهر و خونش می اومد به خوابش . تا چشم باز می کرد جز حوض و خروس و حیاط چیز دیگه نبود . دو سه بار رفت پیش طبیب بلکه دردشو دوا کنه ، طبیب هم دو سه بذر گل سرخ و یک دو لیوان شبنم می دادش ، اما فایده نمی کرد .

     تا که یه روز صبح که جوون از خواب پرید طاقتش تموم شد . جوونک رفت تا میدون آبادی ، یه غنچه ی گل سرخ رو بو کرد ، به سرفه افتاد . باغبون گفت که هنوز مریضی ! جوون راه افتاد رفت پیش کدخدا . کدخدا گفتش که برو اون بالا پیش آیینه . جوونک راه افتاد ، رفت و رفت تا رسید به آیینه ی قصه گو . آبی به صورتش زد ، به خودش تو آینه خیره شد . به چشاش زل زد ، سه...چهاردقیقه...نه...خیلی بیشتر به خودش نیگا کرد . یهو از جاش بلند شد . دوون دوون تا آبادی رفت ، کوله بارشو ورداشت ، خروس رو زد زیر بغلش ، هر گل سرخی که می دید بذراشو ور می داشت ، جیباشو پر کرد از بذر گل سرخ . از آبادی زد بیرون ، دوون دوون رفت تا شهر پر دود و دغل . دستشو کرد توی جیبش ، یه مشت بذر گل سرخ ورداشت ، از هر کوچه ای که رد می شد ، از هر خیابون که رد می شد ، بذرهارو می پاشید دور و برش . از کنار هر خونه ای که رد می شد ، توی حیاطش چندتا بذر گل سرخ مینداخت . رفت و رفت تا تموم شهرو پر کرد . خسته و مونده برگشت به خونش ، پنجره هاشو وا کرد . تو همه گلدونا بذر گل سرخ کاشت . یه جا واسه خروسش درست کرد ، ساعت بد صدا رو ورداشت ، رفت کنار پنجره ، پرواز رو یادش داد...




لينك ثابت نوشته شده در 86/11/07ساعت 20 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

فری ! فری دیوونه ! کجایی ؟ خودت رو گم کردی ! نمی دونی کی هستی . وقتی بچه بودی با بقیه فرق می کردی ، خاص بودی ، نه برای اینکه بیشتر تو چشم بیای ، برای اینکه احساس می کردی بقیه دارن اشتباه می کنن ، خیلی زیاد . اما تو می خواستی مثل اونها نباشی . اما یه مشکل بزرگ جلوت ظاهر شد : بزرگ شدی . وقتی بزرگ شدی فهمیدی تنهایی چیه . تنهایی اذیتت می کرد ، حق داشتی . کم کم رنگت عوض شد ، شدی رنگ بقیه ! تویی که تا به حال جلوی سیل مردم مثل صخره وایساده بودی الان باهاشون همسفر شدی ، گاهی حتی تندتر هم می ری . اما چی عایدت شد ؟ از تنهایی دراومدی ؟ نه ، تنها تر شدی ! واسه اینکه زیر اون نقابی که به صورتت زدی همون فری دیوونه نشسته . بین فری دیوونه و اون ماسک مسخرت گیر کردی . تو برزخ گیرافتادی . دیگه اون فری دیوونه ای که با دستاش می تونست جهان رو خراب کنه و از نو بسازه الان سردرگم وسط همین جهان موندی .دیگه خاص بودن برات معنی قدیم رو نداره . حتی الان هم اگه می خوای خاص باشی فقط برای پررنگ تر شدنه ، برای معلوم شدن ، برای اینکه بقیه بهت خیره بشن . خب چاره ای نداری ، فکر می کنی شاید اینطوری از تنهایی در بیای .

چرا ؟ چرا وقتی یه کاری می کنی که واقعا خودت انجامش دادی بقیه تعجب می کنن ؟ چرا وقتی خودت هستی همه ماتشون می بره ؟ همش تقصیر این نقابه ...

وای فری یه کاری بکن ، یه فکری به حال خودت بکن ، برزخی نباش ، نه رومی نه زنگی ، خودت باش ، این نقاب رو دور بنداز ...

پ.ن اینم پست جدید برای خواهر مهربونم لولی




لينك ثابت نوشته شده در 86/10/10ساعت 10 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

خدایا من طاقت دیدن بغض سعید رو ندارم ...خدایا تو چی به این جوون دادی که حتی وقتی بغض می کنه و قطرات اشکش جاری می شه لبخند از روی لبش پاک نمی شه ؟ خدایا این سناریوی تکراری رو چرا با پایان بد نوشتی ؟

حدودا دو ماه از پرکشیدن پریا می گذره ولی هنوز دریای غم تو چهره ی سعید موج می زنه ... خدایا کمکم کن ... خدایا کمکش کن...




لينك ثابت نوشته شده در 86/10/10ساعت 10 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

اینم از آخر قصه:

پریا پر کشید و رفت.سعید شکست.فرشاد غوطه خورد...

 

فرشادمان جمعه غروب




لينك ثابت نوشته شده در 86/09/09ساعت 17 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

هیچ وقت برای داستانهای عاشقونه ی هندی گریه نکردم

 تا حالا باور نمی کردم این داستانها از زندگی خود آدماست ولی الان؟!!

تا حالا فکر می کردم فقط خودم بلدم داستان بنویسم ولی الان فهمیدم داستان نویس بزرگ اون بالا با قلم و کاغذ نشسته!!

همیشه به این داستانها می خندیدم ولی الان؟!!

خدایا بس کن این داستان دراماتیک کلیشه رو !!!

خدایا می خوای منو عذاب بدی؟بده ولی نه اینقدر سخت!!!

و اما خود داستان:

سعید توی ایستگاه اتوبوس با دختری به نام پریا آشنا می شود.چند ماه با هم دوست می مانند.خیلی عاشق همدیگر می شوند.دختر از پسر جدا می شود بی دلیل.فرشاد دوست صمیمی سعید است.فرشاد می بیند که سعید ناراحت است.فرشاد با پریا صحبت می کند تا بار دیگر قبول کند سعید را ببیند.پریا سعید را می بیند.به او می گوید تومور مغزی دارد.عموی سعید جراح مغز و اعصاب است.سعید با عمویش صحبت می کند تا پریا را عمل کند.سعید حتی با پدر پریا درگیر می شود.خانواده ی پریا با عمل موافقت می کنند.شانس زنده ماندن پریا بیست درصد است.دو هفته تا عمل طول می کشد.

الان دقیقا بیست و چهر ساعت تا عمل مانده.فرشاد تنهاست دیوانه نگران گیج منگ.فرشاد به پریا گفته بود عشق معجزه می کند.فرشاد پای کامپیوتر پست جدید تایپ می کند...

کلیشه نبود؟واقعا که کلیشه بود !!!

ادامه ی داستان فردا شب...

فرشادمان/چهارشنبه شب ساعت هشت




لينك ثابت نوشته شده در 86/09/07ساعت 19 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

دلم از جنس کویر

خاکی و خشک و خشن

چهره سوی آسمانی دارد

که از آن می بارد

سیل داغ تند باد بی کسی

مرهم زخمان ترک های عمیق این کویر

ماسه های زبر و زهراندود بیابانی

چشم و دل در حسرت بادی ،نسیمی یا که بارانی

*

تا که یک روز زیر نگاه داغ آن خورشید

به دورادور آسمان آبی یکدست

سراب زاینده ابری در افق

دید و خورد افسوس و باز هم گریست

لیک اینبار آنچه دیدش در افق

نه خیالی نه سرابی نیست

آری توده ابری بارانی است

نگینی بر انگشتری آسمانی است

تکه الماسی شاید یا عقیق زرد یمانی است

*

تکه ابر می رقصید و می زایید

با عشوه ای جانسوز سویم می خرامانید

ندانستم که بعد از سالها یا لحظه ای کوتاه

بر فراز این دل آرامید

هایلی شد بین خورشید و کویر

سایه ای چون جرعه ای آب

خنک کرد این شورزار دل را

تن کویر لیک هنوز در التهاب

لب هام از سخن واماند

ولی آندم که سایه قصد رفتن کرد

آه و فریاد از گلو درداد

چنین رو به آن گنج بیابانی

گفت: کای ابر بارانی

بمان و ببار بر این ویرانی

بمان که عطش دارد دلم می دانی

*

اما نه ای نازک ابر بارانی

مبار که گر بباری

جز لکه ای تیره

دمی بیش بر من نمی مانی

*

اما نه ای سپید ابر بارانی

ببار که تو بیشتر از آنی

که گر بباری رود یا نهری

جاری کنی بر این خاک بیابانی

*

اما نه ای زلال ابر بارانی

مبار که گر بباری

رود و نهرت در این شورزار داغ

شور و گل آلود شود چو گندابی ، مردابی

*

اما نه ای روشن ابر بارانی

ببار که گر بباری

روان کنی سیلابی

که هر چه شور و پلید و ناپاکی

شورد و برد به آنجا که دانی

یا برپا کند دریایی

آبی و پاک و زلال و آفتابی

دریایی آرام و گه طوفانی

که امواجش به ساحل ها

نوازش می کند هر دم

آن ماسه های بیابانی




لينك ثابت نوشته شده در 86/07/10ساعت 11 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

با نوح همسفر شدیم اما نه از مردمان که از جفت جفتان!



لينك ثابت نوشته شده در 86/06/29ساعت 14 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

دلم تنگ است ، دلم برای عشق و عاشقی تنگ است ، سرم پر است از ترانه های عاشقانه ، پر از جای خالی یک چهره و پر است از تکرار تصویر مرد تنها زیر باران ، آینه دروغ یا راست تصویر مردی شکسته را تحویلم می دهد ، نفس نایی ندارد که دوباره بالا آید چون می داند که چیزی جز افیون عایدش نیست ، آینه هی مه آلود و دوباره صاف می شود ولی باز همان حرف قدیمی اش را تکرار می کند : تو تنهایی ، تو تنها ترین مرد جهانی ، تنهایی ات را از خدا به ارث بردی ... . پنجره نیز می کوشد تا رنگ دلتنگی بزداید ولی شیشه هایش حرف آینه را تکرار می کنند ، پنجره به آواز دلداری می دهد : هرکس نیمی گمشده دارد که بازمی یابدش . آینه فریاد میزند : تو نیمی نداری که پیدا شود ، تو را خدا مانند خود آفرید تا خلیفه اش باشی ، نه ، تو اصلا نیمی نیستی که به دنبال دیگر نیمش بگردد ، تو هیچ نیستی جز یک شنوای  دلخوشی و پند و اندرز ... . از آینه و پنجره خسته می شوم به خواب پناه می برم تا شاید سکوت تحویلم دهد ، به رویا پناه می برم تا شاید چهره ای تحویلم دهد ولی آنجا حدیث کابوس را مرثیه وار می سرایند . من به که پناه برم ای خدا ؟ منی که روی زمین تنها ترینم ، خدایا تو پناهم باش ، خدایا تو پناهم باش که از هرچه اینجاست خسته ام ، خدایا تنها تویی که سکوتم می دهی ، تنها تویی که نوازشم می کنی ، گاهی با باد گاهی با مهتاب ، تنها تویی که می توانم در آغوش سبزت آرامش بگیرم ، خدایا خیلی تنهام خیلی




لينك ثابت نوشته شده در 86/06/11ساعت 21 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

من عادت ندارم شعری رو حفظ کنم ولی این شعر رو از بس خوندم از بر شدم . واقعا حرف دل من و خیلی هاست . اخوان ثالث به بهترین نحو این حرف را زده . روحش شاد

به سان رهنوردانی که در افسانه ها گویند

گرفته کولبار زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پرگوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می کنیم آغاز

*

سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته اما رو به باغ و شهر و آبادی

دو دیگر راه نیمش ننگ نیمش نام

اگر سر برکنی غوغا وگر دم درکشی آرام

سه دیگر راه بی برگشت بی فرجام

*

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا رهتوشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است

*

تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست

سوی بهرام این جاوید خون آشام

سوی ناهید این بدبیوه گرگ قحبه ی بی غم

که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام

و می رقصید دست افشان و پا کوبان به سان دختر کولی

و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما

و فردا نیز خواهد زد به جام هرکه بعد از ما

سوی اینها و آنها نیست

به سوی پهندشت بی خداوندی است

که در آن با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.

*

بهل کاین آسمان پاک

چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کان خوبان

پدرشان کیست

و یا سود و ثمرشان چیست ؟

*

بیا رهتوشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

به سوی سرزمینهایی که دیدارش

به سان شعله ی آتش

دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار

نه این خونی که دارم پیر و سرد و تیره و بیمار

چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم

که از دهلیز نقب آسای زهراندود رگهایم

کشاند خویشتن را همچو مستان دست بر دیوار

به سوی قلب من این غرفه ی با پرده های تار

و می پرسد صدایش ناله ای بی نور :

کسی اینجاست ؟

 هلا من با شمایم ،های...! می پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟

 نگاهی یا که لبخندی؟

 فشار گرم دست دوست مانندی؟

و می بیند صدایی نیست ،نور آشنایی نیست ،حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ

وز آنسو می رود بیرون به سوی غرفه ای دیگر

به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است

از اعطای درویشی که می خواند:

جهان پیر است و بی بنیاد ، از این فرهاد کش فریاد

وز آنجا می رود بیرون به سوی جمله ساحلها

پس از گشتی کسالتبار

بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار

کسی اینجاست؟

 و می بیند همان شمع و همان نجواست

که می گوید بمان اینجا ؟

که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور:

خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟

*

بیا رهتوشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

کجا ؟ هرجا که پیش آید

بدانجایی که گویند خورشید غروب ما

زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید زود

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر

*

کجا ؟ هرجا که پیش آید

بدانجایی که می گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان

و در آن چشمه های هست

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن

و می نوشد از آن مردی که می گوید :

چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کز آن گل کاغذین روید؟

*

به آنجایی که می گویند روزی دختری بودست

که مرگش نیز همچو مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من و تو مرگ پاک دیگری بودست

کجا ؟ هرجا که اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن ز سیلی خور

وز این تصویر بر دیوار ترسانم

در این تصویر

عُمَر با سوط بی رحم خشایرشا

زند دیوانه وار اما نه بر دریا

به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من

به زنده ی تو به مرده ی من

*

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ندروده

به سوی سرزمین هایی که در آن هرچه بینی بکر و دوشیزه ست

و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده

که چونین پاک و پاکیزست

*

به سوی آفتاب شاد صحرایی

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیکران سبز و مخملگونه ی دریا

می اندازیم زورق های خود را چون کل بادام

و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم

که باد شرطه را آغوش بگشایند

و می رانیم گاه تند گاه آرام

*

بیا ای خسته خاطر دوست

ای مانند من دلکنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است

بیا رهتوشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/31ساعت 20 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

شور دلم را می زد

                  دو سه بذر گل سرخ

                                      یک دو لیوان شبنم

                                                              طبیب مرا توصیه کرد




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/24ساعت 16 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

حس غریبی داشتم . دلم تنگ تنگ بود . دلم خلوت می خواست . به راه افتادم ، به سوی خلوت تنهاییم ، به سوی آن غار تنگ و تاریک چون دلم . بغض گلویم را تنگ و تنگ تر می کرد تا اینکه روان شد . سیل اشکهایم به راه افتاد . آنقدر گریستم که دنیا تار شد . دیگر اشکی نداشتم . بیحال در گوشه ی غار زانوی گوشه گیری بغل کردم . ناگهان دستی بر شانه ام ... و صدایی که با طنین نجوا می کرد :

 بخوان ... بخوان به نام گل سرخ ...




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/20ساعت 19 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

آخرین برگ سفرنامه ی باران این است :

                                                     که زمین چرکین است

 

استاد گرانمایه دکتر شفیعی کدکنی




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/10ساعت 0 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

همش از این و اون گفتم ،یه کم هم از خودم بگم ،بابا ما هم کم کسی نیستیم. اول از اتاقم بگم که مثل اتاق پیرمردهاست . اگه ییهو واردش بشین ممکنه نتونین واردش بشین چون واقعا شلوغ پلوغه. یه میز چوبی که همیشه پشتش من نشسته ام و مشغولم . روی میز مانیتور و کیبورد و موس یه طرف و کتابای درسی اون طرف . روی میزم همیشه چندتا چیز پایه ثابت هستند: دوربینم ، دیوان حافظ ، یه کتاب نیم خونده ،دفتر خاطرات روزانه ، دفتر داستانهام و رفیق همیشگی خودم چراغ مطالعه ی عزیز (جان تو از صد تا رفیق با معرفت تره ، ساکت، قدیمی، خوشرنگ ، فداکار،نورانی) و کلی کتاب درسی و تست و کوفت و زهر مار که آینه ی دق منن (روی این میز شما می تونین درس بخونین؟ عمرا). یه قدم اون ور تر تخت خوابم که هیچوقت به هیچکس اجازه ندادم مرتبش کنه، حتی خودم . پشت سرم یعنی اون ور اتاق یه تاقچه است که سنگینی بار کتابهای پدر بزرگم(خدا رحمتش کنه) رو تحمل می کنه، خیلی هم سنگین نیست ها ، فقط 120 جلد کتاب و 50 جلد لغتنامه است. البته این فقط بخش کوچکی از کتابهای پدربزرگمه .بقیش حدودا 6000 جلد جای دیگس(الان بدجوری به پدربزرگم نیاز دارم ولی نفرین به سفر) کتابهایی که اینجاست بیشتر رمان هستن و بقیه شعروفلسفه ، من تقریبا نصفشون رو خوندم و هنوز هم آدم نشدم( با این چیزا هر کس آدم نمیشه !). روی کتابها قاب عکس پدربزرگم و یه سه تار خوش نوا . پایین تاقچه قفسه ی کتابهای خودمه که اصلا به چشم نمیاد 30 40 تا کتاب کوچولو .یه کم اون ور تر آکواریومم که مرکز تکثیر و پرورش انواع بیماری آبزیان و انسانها و گاهی بیماری های مشترک می باشد . کنار تختم یه پنجره ی بزرگ وایساده که اگه نبود ... . از اون ور پنجره بگم ، یه حیاط خوشگل بزرگ پر گل با صفا منظره ی پنجره است به طوری که وقتی پنجره رو باز می کنم راحت می تونم برم تو حیاط.

این اتاقم بود . حالا خودم .البته شما باید راجع به من بگید. اول نظر بقیه رو می نویسم . بچه ی ساکت در جمع خانوادگی ، آتیش تو کلاس درس و کلا هر جا با دوستاش باشه ، با هر کسی راحت اخت می شه ، سعی می کنه تیریپ معرفت بیاد ، یه کم خجالتی ، کم حرف ، پایه برای هر کار عجیب و خلاف بازی ، یه سال مبصر کلاس بود که گریه ی ناظم ها و معلم ها رو درآورد و بچه های کلاس خیلی با مبصرشون حال کردن ، آدم کول بیخیال خونسرد ، هر اتفاق بدی بیفته براش اهمیت چندان نداره ، خیلی اهل تنوع تو تیپشه مرتب لباس ها و تیپ های مختلف می زنه از خلافکار از زندان آزاد شده تا بچه سوسول هنرمند(جدیدا هم شبیه چه گوارا شده بدون ریش)، بد جوری اهل فیلمه (اونم فیلمهای معنا گرا) ،آرزوهای گنده داره ، قبلا زیاد افسرده می شد ولی الان... ( یه کم هم شما بگین !)

حالا خودم از نظر خودم . عاشق کتاب و شعر خوندن ، فیلم دیدن ، موسیقی گوش کردن ، ورزش کردن ، نوشتن ، تنها راه رفتن و فکر کردن ، غوطه ور شدن در رویا ، تماشای حیوانات و مخصوصا عاشق معشوقم هستم (معشوق من آنقدر لطیف است که خود را به بودن نیالوده است)




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/08ساعت 23 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

در این زمانه که پرواز از یاد کبوتر رفته است

 و بارش از یاد ابر

بیا تا بر هم بباریم

 و بالی برای هم باشیم

تا همچون کبوتر عاشق

 زیر باران پرواز کنیم




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/06ساعت 1 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

آندم که رفتی من ماندم و سه تار و دل

من،من تنهای غمگین

دل،دل رنجوده ی پیر

و سه تار آن چوب آهنگین

*

دل زخم خورده ی پیر روزگار

می کرد گله از وحشت سرد بی کسی

روبه مردمان آنسوی دیوار

می کرد فریاد که تنهایی کشیده ام بسی

*

هر که آمد زخمی زد به نام عشق

زخمی دردناکتر ز تنهایی

هرکه رفت نمکی زد بر آن زخم

زهراگین نمکی به نام جدایی

*

حال صدایی شنیده دوباره

صدایی آشناتر به من ز من

بهانه گرفت که تنهایی

بس است رفیق تازه نمی خواهی؟

*

گفتمش زخمهای دیرین

تو را بس نبود ای پیر غمگین

گفت شاید این بار مرهمی

شود بر دردهای پیشین

*

سه تار خاموش آمد به سخن

غمین نغمه ای از سرگذشت من

لیک وقتی به حال رسید

شوری به پا کرد در حال من

*

می خواند که روزگار بی عشق

خامش است چون سه تار بی تار

عاشق شو حتی بر خیالی

کاین عشق بود گل سراپا خار

*

گفتم که دوست نخواهد داشت

کسی مرا با این حال پریشان

گفت از جنس توست این صدا

صدایش کن با صدای شاعران

*

دل سوخت و سه تار نواخت

حال وهوایم دگرگون شد

قلم رقصید و بر کاغذ نوشت

سبک تر ، این دل خون شد




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/06ساعت 0 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

سلام گمشده ی من

از آن زمان که از یافتنت پرده ی ناامیدی بر دیدگان کشیدم به نوشتن نامه بسنده می کنم . نامه هایی نوشته بر باد . بدان امید که دست مهربان باد این نامه ها را به تو برساند . نامه هایی با مرکب سرخ رنگ :خون خشک شده ی دل با اشک رقیق شده است . گاهی ترس سرتاسر وجودم را فرامی گیرد که مبادا قرمزی خطم چشمان نگاه دزد تو را بیازارد

از این پس تو را حوا می خوانم . تو همان تصور از معشوق هستی در ذهن آدم قبل از آفرینش حوا . آری تو دخت خلف حوایی که یاد مادرش را دوباره در ذهن یکی از نوادگانش همچنان که در ذهن آدم بود زنده کردی

ببخش مرا که گاهی فراموشت می کنم یا سعی می کنم فراموشت کنم ؛ گناه من نیست ، تقصیر توست که به خاطر یکتا عاشقت یکتا خواسته ی او را برآورده نمی کنی : پیدا نمی شوی . هر بار که فراموشت می کنم یکی از غلامانت را می فرستی تا با خنجر زهرآگین ، خون لخته ی دلم را دوباره جاری کند . و چه بیرحم غلامی است حافظ . هر بار که او را می فرستی یا خواب شب را می گیری یا قوت لرزان غده های اشک

تا کی می خواهی مرا به همین حال نزار واگذاری تا کی . تا کی رویاهای شبانه ام تیره و تار خواهد ماند به خاطر چهره ی مبهم و ناپیدای تو در ذهنم . تا کی بالشم فشار سخت آغوش تنگ مرا به جای تو تحمل کند . تا کی کلاشان هفت رنگ خود را به جای تو جا بزنند تا شاید بتوانند بوسه های آتشین مرا به تاراج ببرند . تا کی می خواهی پنهان شوی تا کی

یک شب که خوابت را می دیدم از آن دیدار لذت بخش صدایت را به چنگ آوردم و چون دزدی حریص آن را به خاطر سپردم . آن صدا را بارها و بارها تکرار کردم تا دیگر صدایی جز آن نشنوم و اکنون با چشمان بسته فقط به صداها گوش می دهم . در میان این همهمه بازار گاهی صدایی آشنا می شنوم ، دیده و دل از دستم می روند و هوای حوا به سرم می زند . تا چشم باز می کنم جز کوچه ای خلوت و بی انتها نمی بینم . ولی طنین آن صدا هنوز در ذهنم می ماند . صدایی که می گوید : دوستت می دارم

قربان تو ، فر شادمان