فری ! فری دیوونه ! کجایی ؟ خودت رو گم کردی ! نمی دونی کی هستی . وقتی بچه بودی با بقیه فرق می کردی ، خاص بودی ، نه برای اینکه بیشتر تو چشم بیای ، برای اینکه احساس می کردی بقیه دارن اشتباه می کنن ، خیلی زیاد . اما تو می خواستی مثل اونها نباشی . اما یه مشکل بزرگ جلوت ظاهر شد : بزرگ شدی . وقتی بزرگ شدی فهمیدی تنهایی چیه . تنهایی اذیتت می کرد ، حق داشتی . کم کم رنگت عوض شد ، شدی رنگ بقیه ! تویی که تا به حال جلوی سیل مردم مثل صخره وایساده بودی الان باهاشون همسفر شدی ، گاهی حتی تندتر هم می ری . اما چی عایدت شد ؟ از تنهایی دراومدی ؟ نه ، تنها تر شدی ! واسه اینکه زیر اون نقابی که به صورتت زدی همون فری دیوونه نشسته . بین فری دیوونه و اون ماسک مسخرت گیر کردی . تو برزخ گیرافتادی . دیگه اون فری دیوونه ای که با دستاش می تونست جهان رو خراب کنه و از نو بسازه الان سردرگم وسط همین جهان موندی .دیگه خاص بودن برات معنی قدیم رو نداره . حتی الان هم اگه می خوای خاص باشی فقط برای پررنگ تر شدنه ، برای معلوم شدن ، برای اینکه بقیه بهت خیره بشن . خب چاره ای نداری ، فکر می کنی شاید اینطوری از تنهایی در بیای .
چرا ؟ چرا وقتی یه کاری می کنی که واقعا خودت انجامش دادی بقیه تعجب می کنن ؟ چرا وقتی خودت هستی همه ماتشون می بره ؟ همش تقصیر این نقابه ...
وای فری یه کاری بکن ، یه فکری به حال خودت بکن ، برزخی نباش ، نه رومی نه زنگی ، خودت باش ، این نقاب رو دور بنداز ...
پ.ن اینم پست جدید برای خواهر مهربونم لولی
خدایا من طاقت دیدن بغض سعید رو ندارم ...خدایا تو چی به این جوون دادی که حتی وقتی بغض می کنه و قطرات اشکش جاری می شه لبخند از روی لبش پاک نمی شه ؟ خدایا این سناریوی تکراری رو چرا با پایان بد نوشتی ؟
حدودا دو ماه از پرکشیدن پریا می گذره ولی هنوز دریای غم تو چهره ی سعید موج می زنه ... خدایا کمکم کن ... خدایا کمکش کن...