تبليغاتX
آیینه ی قصه گو
بخوان به نام گل سرخ

این کار که جدیدترین کارم تا سن هجده سالگی است به خوبی کارهای قبلیم نمی دانم  ، اشکالات زیاد در آن موجود است که ارزش بازنویسی و تغییر را ندارد . در زمان نبشتن این اثر دستانم با قلم بیگانگی شدیدی داشتند .

صعود

      نیمه شب از محل اقامتم بیرون زدم . با کوله پشتی ای پربار : وسایل کوهنوردی ، غذا برای دو سه روز ، لباس اضافه و لنزهای دوربین . در روستا کسی را نمی شناختم . اولین باری بود که به این روستا و این کوه می آمدم . در آن فصل تقریبا هیچ کوهنوردی هوس بالا رفتن از چنین کوه هایی نمی کرد .حتی دوستان کوهنوردم که همه جور خطری می کنند حاضر نشدند بیایند . من هم بدون خبر آنها راهی شدم . می دانستم که اگر به آنها بگویم مانعم می شوند . هوای آن فصل غیرقابل اعتماد بود ، ساعتی آفتابی و ساعتی دیگر قیامتی از طوفان و برف . ولی من مجبور بودم بروم ، برای نمایشگاه عکسم که یک هفته دیگر برگزار می شد چند عکس از روی قله ی این کوه از بالای ابرها می خواستم .

     کمی از روستا دور شدم . کارم را از همین اول راه شروع کردم ، خود روستا سوژه ی زیبایی بود ، گرچه تکراری ولی زیبا ، شروع به عکس گرفتن کردم . روستای پوشیده از برف زیر نور مهتاب آسمان صاف نیمه شب به مانند نقاشی ای شده بود که نقاشش جز رنگ آبی رنگ دیگری نداشته باشد و طیفهای آبی را آنقدر با هم آمیخته تا رنگهایی خاص به تابلویش بزند . برف ، پشت بام خانه های کاهگلی را سنگین کرده بود . از لطف بارش برف زیاد هیچ زاویه ای در منظره وجود نداشت به جز یک درخت . درخت سروی که در وسط آبادی مانند مدادی نوک تیز صفحه ی تیره ی آسمان را با رنگ آبی فسفری نقطه چین کرده بود . زمین های اطراف آبادی صاف و یکدست پوشیده از برف مانند ملحفه ای بود که آبادی زیر آن به خواب زمستانی فرورفته است . عکس زیبایی شد ولی این اول راه بود .

     شروع به بالا رفتن کردم . اوایل راه به خاطر شیب کم و همواری مسیر بالا رفتن آسان بود . برف تمامی راه های مالرو را پوشانده بود . تا طلوع خورشید راه زیادی پیمودم . آفتاب بالا تر آمده بود . من از نیمه ی غربی کوه بالا آمده بودم . خورشید پشت کوه بود . کم کم راه ناهموارتر می شد و شیب آن بیشتر . خورشید تقریبا به نوک قله می رسید . از زاویه ای که من ایستاده بودم خورشید دقیقا از نوک قله بالا می آمد . دوربینم را آماده کردم تا وقتی خورشید از پشت کوه بیرون آمد از آن عکس بگیرم . مخروط زیبای کوه نیمی از کادر را پر کرده بود و نوک تیز آن کم کم روشن می شد . بالاخره تاجی از نورهای طلایی قله را در بر گرفت .

     می خواستم به راهم ادامه دهم ولی زیبایی منظره اجازه نمی داد . در همان حال که مبهوت منظره بودم چشمم به نقطه ی سیاهی افتاد که جنبشی نامحسوس داشت . باور نمی کردم که جنبنده ای در آن ارتفاع و آن سرما توان جنبش داشته باشد . کوهنوردها هم که در این فصل و به تنهایی از چنین کوهی بالا نمی روند البته به جز خودم که نوعی استثنا بودم . آفتاب کمی بالاتر آمده بود . نور چشمانم را اذیت می کرد . در همین فکرها بودم که آن سیاهی را در بین صخره ها و ناهمواری ها گم کردم .

     به راه افتادم . کمی بالاتر که رفتم برای خوردن غذا و استراحت زیر صخره ای نشستم . استراحتی کوتاه کردم و غذایی سبک خوردم ، جان تازه ای گرفتم و دوباره به راه افتادم . کم کم هوا داشت ابری می شد . ابرها تکه تکه و بی رمق بودند ولی بعد از چند دقیقه ابرهای ضخیم و چرکین پیدا شدند . باد هم شروع به وزیدن کرد و بعد از مدتی از همان چیزی که می ترسیدم ، برف ، شروع به باریدن کرد . اول دانه های ریز و خشک ولی هر چه می گذشت درشت تر و شدید تر می بارید . باد دانه های برف را می گرفت ، به دور خود می چرخاند ، به سویی دیگر می برد و دوباره می چرخاند . انگار باد نمی خواست این دانه ها به زمین بنشینند . طوفان آغاز شده بود . آنقدر برف و بوران شدید شده بود که تا چند قدمی خودم را هم نمی دیدم . در آن آشوب ، چشمانم به دنبال یک سرپناه ، یک سیاهی می گشتند ولی چیزی نمی یافتند . من نیز سعی می کردم خودم را از این مهلکه رها کنم ، گام هایم را تند تر بر می داشتم . به نفس نفس افتاده بودم . به قدری نفس نفس می زدم که دیگر بخاری از دهانم بیرون نمی آمد . شیب مسیر هم تند تر شده بود . به ابر ها نزدیک بودم ، اگر کمی دیگر بالا می رفتم و از ابرها عبور می کردم دیگر هوای طوفانی و برفی را هم پشت سر گذاشته بودم . دیگر حواسم به زیر پایم نبود ، احتیاط نمی کردم . ناگهان زیر پایم خالی شد . سر خوردم و غلتان پایین رفتم و بیهوش شدم .

     انگار صدایی بیدارم کرد . به هوش آمدم . صورتم روی برف ها بود . همانجا نشستم . صورتم احساس نداشت و چشم هایم ... دیگر نمی دیدم . چشم هایم دیگر باز نمی شد ، جایی را نمی دیدم . هر چه سرم را تکان دادم ، با دست هایم صورت و چشمانم را مالیدم ولی فایده ای نداشت . پاهایم را در آغوش گرفتم و سرم را روی پاهایم گذاشتم . سعی کردم نظمی به افکارم بدهم . گیج بودم ، نمی دانستم چه کنم . مگر می شد به همین سادگی کور شوم ؟ مگر می توانستم بدون چشم زندگی کنم ؟ من که کارم عکاسی بود ، بدون چشم باید چه می کردم ؟

     هنوز هوا طوفانی بود . نمی دانستم پایین بروم یا بالا . باید پایین می رفتم وگرنه می مردم ، شاید بینایی ام را هم به دست می آوردم ولی از کجا معلوم که به پایین می رسیدم . من برای اینکه به قله ی این کوه برسم چشمانم را از دست داده بودم . چشمانی که تمام زندگی ام بودند . تصمیمم را گرفتم ، کوله ام را بر دوشم انداختم و ایستادم . ناگهان درد شدیدی در پایم احساس کردم . پایم هم ضرب دیده بود . چند قدم راه رفتم . تحمل سنگینی کوله پشتی را نداشتم . دوربینم را به گردنم انداختم و کوله را رها کردم . سبک تر شدم . ادامه دادم ولی رو به بالا.

     صدای باد در گوشم می پیچید . خیلی آزارم می داد . سرعتم خیلی کم شده بود . آرام آرام به راهم ادامه می دادم . هر قدمی که بر می داشتم ، پایم را با احتیاط روی زمین می گذاشتم و می ترسیدم که دوباره بلغزم . یکبار که سنگ کوچکی از زیر پایم لغزید حسرت بینایی از دست رفته ام را خوردم ولی خوب که فکر کردم فهمیدم وقتی هم که بینا بودم به زیر پایم نگاه نمی کردم .

     مدت زیادی به بالا رفتن ادامه دادم ، هوا سرد و سرد تر می شد ولی شدت باد کم شده بود . باز هم رفتم . دیگر بادی نمی وزید . سکوت بود . سکوت همه جا را فراگرفته بود ، انگار خلائی از صدا بود. این سکوت لذتی غریب به من می داد . هیچ صدایی نبود به جز صدای فشرده شدن برف ها زیر پایم . صدایی که یک بار بلندتر و یک بار کوتاه تر بود ، من لنگ می زدم . می دانستم که از ابرها گذشته ام . دیگر راهی به قله نمانده بود . به هدفم نزدیک و نزدیکتر می شدم . صدای قله را می شنیدم که مرا به سوی خود می خواند . قدم های آخر را با اشتیاقی ژرف برمی داشتم ، تا اینکه رسیدم . دیگر شیبی در کار نبود . از هر طرف که می رفتم سراشیبی بود . آری من به قله رسیده بودم . چند نفس عمیق کشیدم . دیگر نمی توانستم روی پا بایستم . فقط دوربینم را آماده کردم ، طبق عادت آن را جلوی چشمم گرفتم ، از کار خودم به خنده افتادم . دستانم را بالا بردم . عکس گرفتم ، عکس گرفتم ، از هر طرف ، از هر زاویه . وقتی خیالم راحت شد که از همه جا عکس گرفته ام ، روی زمین دراز کشیدم ، دیگر رمقی نداشتم ، به خواب رفتم . وقتی بیدار شدم نوری دیدم ...




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/06ساعت 0 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

این اثر را با تمام وجود دوست می دارم ، اولین باری که به خود اجازه دادم مغرور شوم بعد از نگاشتن این اثر بود ، این کار را به سن پانزده سالگی آغاز و در سن هفده سالگی با تغییرات فراوان نگاشته ام . تقدیمش می کنم به خودم که بیش از همه دوستش می دارم .

سوار بر بال باد

     یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکس نبود . پشت کوه ها اون دور دورها باغی بود پر از قاصدک . قاصدک ها مامور خدا بودند . خدا به آنها گفته بود هر کدام که از ساقه جدا می شوند باید بروند به شهر . مردم شهر رسمشان بود هرکس قاصدکی می گرفت یک پر از آن می کند و آرزویی می کرد. هر قاصدک باید آنقدر بین مردم می رفت تا همه ی پرهایش جز یکی کنده می شد ، آن وقت می توانست برای خودش آرزویی کند . من هم یکی از همان قاصدک ها بودم ، وقتی از ساقه جدا شدم سوار بر بال باد به شهر آمدم .

     وقتی به شهر رسیدیم صبح زود بود . کسی در کوچه و خیابان ها نبود . آنجا که من رفته بودم همه ی خانه ها کوتاه بود ، خانه هایی کوچک با حیاط هایی پرگل و زیبا . در حیاط یکی از این خانه ها ، دختربچه ای کوچک و تنها روی پله نشسته بود و پاهایش را در بغل گرفته بود . به نظرم داشت گریه می کرد ، رفتم جلوی دستانش تا مرا ببیند ولی ندید . رفتم جلوتر صدا زدم :« آهای !» توجهش جلب شد ، مرا به آرامی گرفت . گفتم :« سلام ، چرا گریه می کنی ؟» گفت :« آخه دلم برای بابام تنگ شده .» گفتم :« مگه بابات کجاست ؟» پاسخ داد :« مامان میگه بابا رفته پیش خدا .» گفتم :« من از طرف خدا اومدم تا آرزوهای مردم رو برآورده کنم . تو آرزویی نداری ؟» ناگهان دخترک خوشحال شد ولی تا خواست چیزی بگوید غم در چهره اش نمایان شد . با صدایی گرفته گفت :« می خوام بابام زودتر برگرده .» بعد یکی از پرهای مرا کند و مرا رو به آسمان رها کرد و من دوباره سوار بر بال باد در شهر می گشتم .

     رسیدم به خیابانی شلوغ و پر رفت و آمد . ماشین ها با سرعت زیاد یکی پشت دیگری عبور می کردند و من در هوا به شدت غوطه می خوردم . بالاخره به جایی خلوت رسیدم ، کوچه ای که از خیابان خیلی آرامتر بود . مرد میانسالی بساط واکسی پهن کرده بود و مشغول واکس زدن یک جفت کفش بود . وقتی نزدیکش شدم ، کار واکس زدن کفش ها را تمام کرد و آنها را به صاحبش تحویل داد . بعد کش و قوسی به بدنش داد و خستگی در کرد . رفتم جلو گفتم :« سلام ، خسته نباشید .» گفت :« سلام خیلی ممنون .» گفتم :« کار سختیه ؟» گفت :« کار سختی نیست ولی هر کاری انگیزه ای می خواد .» گفتم :« نمی خوای آرزویی بکنی ؟» شانه هایش را بالا انداخت و گفت :« چرا ، یه آرزویی دارم ولی به این آسونیا برآورده نمی شه .» گفتم :« اشکالی نداره ، بگو » گفت :« من یه خانواده می خوام ، منم می خوام مثل بقیه زن و بچه داشته باشم ، من هم باید انگیزه ای برای زنده موندن داشته باشم .» از لحن حرف زدن مرد خیلی غمگین شدم . به آرامی مرا گرفت ، در حالی که دستانش می لرزید یک پر از من کند و مرا رو به آسمان رها کرد و من دوباره سوار بر بال باد در شهر می گشتم .

     هوا خیلی گرم شده بود . در خیابان ها که می گشتم به خیابانی رسیدم که سرتاسر آن کتاب فروشی بود . پسری شانزده هفده ساله که خسته و بیحال راه می رفت نظرم را جلب کرد . کفش هایش روی زمین کشیده می شد و صدا می داد . صورتش از عرق خیس بود . به هر کتاب فروشی که می رسید لحظه ای درنگ می کرد و نگاهی گذرا به ویترین آن می انداخت و به راه خود ادامه می داد . روی شانه اش نشستم ، اصلا متوجه من نشد . گفتم :« سلام » سرش را برگرداند و مرا نگاه کرد اما چیزی نگفت . گفتم :« بند کفشات چرا بازه ؟» باز هم اعتنا نکرد . گفتم :« من از طرف خدا اومدم تا آرزوهای مردم رو برآورده کنم ، تو آرزویی نداری ؟» رفت و روی نیمکتی زیر سایه نشست . کمی حالش بهتر شد ، گفت :« من آرزوهام هم مثل بقیه چیزهام با دیگران فرق داره ، برآورده کردنشون کار تو نیست .» گفتم :« حالا تو آرزوت رو بگو شاید بشه کاری کرد .» گفت :« سالهاست که من به جز کتاب هام دوست دیگه ای ندارم . تازه متوجه شدم که کتاب بهترین دوست نیست ، این همه سال من همه ی همکلاسی هام رو از خودم دور می کردم ولی الان کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم ، کتاب که نمی تونه حرفهای آدم رو بشنوه . من یکی رو می خوام که باهاش صمیمی باشم ، حرفای دلم رو بهش بزنم .» جمله های آخر را که می گفت صدایش عوض شد و چیزی مانع حرف زدنش شد . چند دقیقه روی شانه اش نشستم و هیچ نگفتم . کمی که حالش بهتر شد گفتم :« بیا یک پر از من بکن » من را گرفت و پری کند ، می خواست رهایم کند که گفتم :« راستی نگفتی چرا بند کفشات بازه ؟» گفت :« آخه هر چی می بندمش دوباره باز می شه .» گفتم :« یه گره ی محکم تر بزن تا دیگه باز نشه ، زمین می خوری ها !» سرش را تکان داد و من را به سمت آسمان رها کرد و من باز هم سوار بر بال باد در شهر می گشتم .

     به جاهای تازه ای می رفتم ، یک بار به جایی رفتم که همه ی خانه ها بلند و سر به فلک کشیده بود. در این میان به طرف خانه ای که از همه بلند تر بود رفتم . از پایین سعی کردم بالاترین نقطه ی ساختمان را ببینم ولی به آسانی دیده نمی شد . دلم می خواست به بالای این خانه بروم تا ببینم شهر از آن بالا چه شکلی است . رفتم و رفتم تا بالاخره به پشت بام رسیدم . چه قدر بلند بود ، از آن بالا شهر غرق در دریایی از دود به سختی دیده می شد . صدایی از پشت سرم شنیدم . دختر جوانی لبه ی پشت بام ایستاده بود و به پایین نگاه می کرد . رفتم به طرفش و صدایش زدم . برگشت و من را در دست هایش گرفت . گفتم :« سلام ، این بالا چیکار می کنی ؟» گفت :« به نظرت چه قدر طول می کشه تا از این بالا برسم به پایین ؟» گفتم :« حدودا سه چهار ثانیه ، حالا برای چی می خوای بپری پایین ؟» گفت :« برای هیجانش .» گفتم :« ولی بعدش که می میری ، فقط سه چهار ثانیه کیف می کنی !» گفت :« خب چه اشکالی داره ؟ اینم یه جور سرگرمیه ! من همه ی سرگرمی های دنیا رو دارم ولی فکر نمی کنم هیچکدوم به اندازه ی این ، هیجان انگیز باشن .» گفتم :« حالا یه آرزو بکن ، بعد که آرزوت برآورده شد بپر پایین .» پوزخندی زد و گفت :« من به این چیزا اعتقاد ندارم ، من باورم نمی شه که آرزوم با کندن یک پر از قاصدک برآورده بشه ، من اگه چیزی هم بخوام به بابام می گم تا برام بخره !» گفتم :« تو اگه از این بالا بپری که دیگه  به هیچ کدوم از خواسته هات نمی رسی .» گفت :« من دیگه هیچ خواسته ای ندارم .» گفتم :« پس یه چیزی هست که تو نداشته باشی و اون هم آرزوه !» کمی فکر کرد . ادامه دادم :« البته بابات دیگه نمی تونه برات آرزو بخره ولی شاید من بتونم برآوردش کنم !» در فکر فرو رفت . لبخندی زد و یک پر از من کند و من را از لبه ی پشت بام به پایین رها کرد . و من دوباره سوار بر بال باد در شهر می گشتم .

     عجب شهر بزرگی بود ، سر و تهش معلوم نبود . هر چه قدر شهر را می گشتم باز هم جای تازه و آدم های تازه ای می دیدم . یک روز که در کوچه پس کوچه ها ، میان خانه های بلند می گشتم سر و صدایی به گوشم رسید . گوشم را تیز کردم ، با باد از کنار پنجره ها بالا رفتم . بالاخره به پنجره ای رسیدم که صدا از آنجا بود . داخل شدم . زن و مردی با صدای بلند با هم دعوا می کردند . پسرکی در گوشه ی اتاق نشسته بود و بهت زده به آن ها نگاه می کرد . پیرزنی هم سعی می کرد آن دو را آرام کند ، می گفت :« حداقل به این بچه رحم کنید. صداتونو جلوش بلند نکنید ، یکدومتون کوتاه بیاد دیگه » ولی آن دو انگار چیزی نمی شنیدند . پیرزن که دید فایده ای ندارد پسرک را بغل کرد و به اتاقی دیگر برد و در را بست ؛ من هم دنبالش رفتم . پیرزن دوباره پیش زن و شوهر بازگشت . پسرک هنوز هم مات و مبهوت به یکجا خیره شده بود و تکان نمی خورد . رفتم جلوی چشمانش تا شاید مرا ببیند اما انگار ندید . گفتم :« سلام کوچولو ، خوبی ؟» مثل اینکه نشنید ، بلند تر گفتم :« سلام ، صدای منو می شنوی ؟» باز هم نشنید . فریاد زدم :« سلام من یه قاصدکم .» پسرک تکانی خورد ، متوجه حضور من شد ولی باز هم چشمانش به روبه رو خیره بود . با صدایی لرزان گفت :« قاصدک ! خدا کوچیکه ؟» از سوالش یکه خوردم ، کمی فکر کردم و گفتم :« نمی دونم ، برای چی فکر می کنی خدا کوچیکه ؟» گفت:« آخه هر چی میشه مامان بزرگ می گه « خدا بزرگه ... هر چی اون بخواد همون میشه .» پس اگه خدا بزرگه چرا همه ی آدما با هم دعوا می کنن ؟ مامان با بابا ، بابا با دایی ، همه با هم دعوا می کنن . هر وقت این سوال رو از مادر بزرگ می پرسم لبش رو گاز می گیره  و می زنه پشت دستش و می گه خدا از همه بزرگتره ، یه وقت این حرف رو جایی نزنیها ! مردم می گن از مامان باباش یاد گرفته .» گفتم :« من که خدا رو ندیدم نمی دونم بزرگه یا کوچیکه ...» وسط حرفم پرید و گفت :« اگه یه چیزی ازت بخوام برام انجام می دی ؟» گفتم :« خب آره اگه بتونم .» گفت :« تو می تونی پرواز کنی و بری اون بالاها پیش خدا ، اگه رفتی پیشش خوب نیگاش کن ببین چه جوریه ، بزرگه یا کوچیکه ؟ اگه کوچیک بود که مامان بزرگ دشمن خداست چون دوروغ گفته ولی اگه خدا بزرگ بود ازش بخواه یه کاری بکنه که آدما اینقدر با هم دعوا نکن .» من هنوز گیج از درخواست پسرک بودم که با دست های سردش یک پر از من کند و من را از پنجره به بیرون رها کرد . از صحبت با آن بچه سخت در فکر فرو رفتم . این اولین کسی بود که من باید شخصا آرزویش را برآورده می کردم . مسئله ای سخت مرا آزار می داد ، اینکه شنیدن آرزوهای مردم ، چه دردی را از آن ها دوا می کرد ؟ آیا یک پر از قاصدک کندن واقعا آرزو را برآورده می کند ؟ سوال های آن بچه را بار ها تکرار کردم و جز سردرگمی چیزی عایدم نشد . باز هم غرق در افکار ، سوار بر بال باد در شهر می گشتم .

     پس از مدتی تقریبا تمام پر هایم کنده شده بود . بعضی به دست مردم و بعضی هم به دست نا ملایمتی های باد . خود را به دست باد سپرده بودم . به مردم فکر می کردم ، به آرزو هاشان . وقتی در کل به وضع شهر نگاه می کردم ، عصبانی می شدم . از دست خدا ، از دست مردم یا شاید قاصدک هایی که کارشان فقط از دست دادن پر هایشان بود فقط همین ، تمام شدن پر ها . آن قدر در شهر گشتم تا سرانجام یک پر از من باقی ماند ؛ تنها آرزویی که می توانستم برای خودم بکنم . اما فکرم جای دیگری بود ، نمی توانستم ساکت بنشینم و برای خودم آرزو کنم . باید کاری را تمام می کردم . باید پیش خدا می رفتم ، به خاطر اوضاع شهر ، به خاطر بدبختی های مردم یا لاقل به خاطر قولی که به آن بچه ی کوچک داده بودم . باید بالا می رفتم . تصمیمم را گرفتم و با باد به بالا رفتم . رفتم و رفتم تا جایی که دیگر آدم ها پیدا نبودند ، ولی کم کم از قدرت باد کاسته می شد ، آن قدر که دیگر نمی توانست من را بالا ببرد . سنگین بودم ، چاره ای نداشتم ، باید بالا می رفتم ، دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود ، آن آخرین پر آرزو را کندم و آزادانه پرواز کردم . دیگر وزنی نداشتم ، حتی به باد هم نیاز نداشتم . مصمم تر از پیش بالا رفتم . رفتم و رفتم تا جایی که دیگر هیچ نبود . تا چشم کار می کرد هیچ بود ولی از خدا اثری نبود . گفتم شاید باید بالا تر بروم تا خدا را ببینم . می رفتم و می رفتم ولی به جایی نمی رسیدم . کم کم نا امید می شدم . پس خدا کجا بود ؟ باز هم تلاش کردم ولی باز هم نتیجه نگرفتم . دیگر هیچ راهی نداشتم . شروع کردم به صدا زدن :« آهای خدا ! کجایی ؟ چرا خودتو نشون نمی دی ؟ نکنه از مردم خجالت می کشی ؟» جوابی نمی شنیدم کاملا نا امید شدم و به طرف زمین حرکت کردم ، در راه به خدا فکر می کردم ، خدایی که پیدایش نکردم . به حرف های بچه و مادربزرگش فکر کردم ، خدا یا خیلی کوچک است یا خیلی بزرگ . اگر کوچک بود که من با این جثه ی ناچیزم حتما می دیدمش ؛ شاید خیلی بزرگ است ، آن قدر بزرگ که مثل انتهای آن خانه ی بلند به سختی دیده شود . ناگهان به حقیقتی پی بردم و در همان لحظه خدا را دیدم ، در همه جا بود ، تا چشم کار می کرد خدا بود ، آن قدر بزرگ که به سختی دیده می شد . تمام وجودم از خدا پر شده بود ، خدایی که خیلی آشنا بود ، قبلا در همه جا دیده بودمش ولی نمی شناختمش . احساس فوق العاده ای داشتم ، آرامش ، آرامش تمام وجودم را فراگرفته بود ، جرات حرف زدن نداشتم ، در مقابل آن همه عظمت ، قاصدکی کوچک چگونه می توانست حرف بزند . بالاخره خدا به سخن آمد . طنین صدایش مرا به لرزه درآورد ، گفت :« سلام » سعی کردم جوابی بدهم ولی نمی توانستم ، انگار زبانم قفل شده بود . خدا با آن صدای پرطنین و با عظمتش ادامه داد :« لازم نیست چیزی بگویی ، خودم همه چیز را می دانم ، از آنچه شکایت داری و آنچه می خواهی بدانی خبر دارم . قاصدک ! تو را تحسینت می کنم . سالهاست که تو و پدرانت به میان مردم می روید و آرزوهای مردم را می شنوید و پرهایتان را می دهید ولی کمتر قاصدکی مانند تو به فکر افتاده که چرا این کار در ظاهر بی معنی را انجام می دهید . من که خودم از همه چیز آگاهم و تمام آرزوهای مردم را _حتی اگر به قاصدک ها نگویند_ می دانم ، ولی این مردم هستند که گاهی فراموش می کنند ، فراموش می کنند که خدایی هست که خیلی دوستشان دارد ، فراموش می کنند که خدایی هست که به حرف دل آنها گوش می کند و قادر است تا آرزوهایشان را برآورده کند ، فراموش می کنند که من از آنچه تصور می کنند مهربان ترم . تو ای قاصدک ! وظیفه ات کار کوچکی نیست ، تو چیزی به آن مردم می دهی که کمتر از آرزوهایشان نیست ، تو به مردم امید می دهی ، تو به مردم خدا را می دهی ، تو فرستاده ی من هستی !» از سخنان خدا به گریه افتادم . همه ی جواب هایم را گرفته بودم .دیگر وقت رفتن بود . پایین رفتم ولی خدا هنوز بود ، در همه جا بود . پایین رفتم و سوار بر بال باد به سوی باغ قاصدک ها به راه افتادم ، به جایی که باید در نهایت در همانجا در دل خاک می خفتم .

     سال های سال این رسم پابرجا بود و قاصدک ها به شهر می رفتند ولی در آخر یکی موند یکی نموند ، غیر از خدا هیچکی نموند ...




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/06ساعت 0 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

این کار را نیز به سن پانزده سالگی نگاشته ام و دغدغه ی ذهنم در آن زمان را سعی کردم بنمایانم . تقدیم به ساعت دیواری مان که مرا بسیار یاری کرد .

آزادی

     عقربه ی ثانیه شمار دوان دوان از کنار عقربه ی دقیقه شمار گذشت . گفت :«سلام ، امروز چطوری ؟» دقیقه شمار گفت :«سلام خوبم » ثانیه شمار گفت :« من دارم می رم ، خداحافظ » سپس به عقربه ی ساعت شمار رسید و گفت :« سلام ، امروز چطوری ؟» ساعت شمار جواب داد :«سلام ، برای من که هنوز روز دیگه ای نشده !» ثانیه شمار با تمسخر گفت :«اوه ببخشید ، من رفتم خداحافظ » بعد به شماره ی دوازده رسید و روز دیگری را آغاز کرد .

     عقربه های ساعت از مدت ها قبل با هم زندگی می کردند . به همدیگر خیلی نزدیک و وابسته بودند زیرا حرکت یکی مایه ی زندگی و تحرک دیگری بود . البته ساعت شمار باعث تحرک کسی نمی شد به همین دلیل ثانیه شمار و دقیقه شمار دل خوشی از او نداشتند . فکر می کردند ساعت شمار بی هدف می چرخد .

     عقربه ها مدت ها حول مرکز وجودشان می چرخیدند و اعتراضی از این یکنواختی نداشتند ، حتی سرگیجه نیز برایشان عادت شده بود . تا اینکه روزی از روز های خانه تکانی ایام نوروز ساعتی در دست پسرکی دیدند که زندگی آن سه را متحول کرد . پسرک با پیچ تنظیم ساعت بازی می کرد و عقربه ها به هر طرفی می خواستند می چرخیدند . ثانیه شمار با تعجب گفت :« اون سه تا رو ببینین ، به هر طرف که دلشون می خواد می چرخن !» دقیقه شمار گفت :« آره ، خوش به حالشون ، کاش ما هم می تونستیم مثل اونا آزاد باشیم .» ولی ساعت شمار هیچ نگفت و فکر کرد .

     ثانیه شمار و دقیقه شمار مدت ها به این مسئله فکر کردند و سعی کردند نقشه ای بکشند تا بتوانند آزاد شوند . هیچ کدامشان از ساعت شمار نه نظری خواست و نه به حرفش گوش کرد . ساعت شمار نظر خوبی داشت ولی هیچکس نمی خواست نظرش را بشنود .

     سرانجام آن دو نقشه ای کشیدند و آماده ی اجرا شدند . آنها تصمیم گرفتند وقتی هر سه روی شماره ی دوازده رسیدند با تمام قدرت بایستند و از جایشان تکان نخورند تا شاید ساعت خراب شود و آنها آزاد شوند . در این نقشه عقربه ی ساعت شمار هیچ نقشی نداشت چون هیچ نیرویی بر آن وارد نمی شد .

     سرانجام زمان نقشه فرارسید . عقربه ی ثانیه شمار قدم های آخر را هم برداشت و با دقیقه شمار روی شماره ی دوازده رسیدند . فشار زیادی بر ثانیه شمار وارد می شد اما ایستاد . آنقدر ایستاد که دیگر فشاری بر او وارد نمی شد . ثانیه شمار و دقیقه شمار وقتی کاملا مطمئن شدند که دیگر نیرویی وجود ندارد از شادی فریاد زدند . فکر کردند که دیگر آزاد شده اند . ولی ساعت شمار با عصبانیت گفت :« اگه آزاد شدین پس چرا هر جا دلتون می خواد نمی رین ؟» خنده بر لبان آن دو خشک شد . خواستند به طرفی بروند ولی نتوانستند ، هر چه تلاش کردند نتوانستند .

     کسی در خانه نبود ، همه به مسافرت رفته بودند . عقربه ها دیگر حرف نمی زدند . به کاری که کرده بودند فکر می کردند . مدت ها گذشت تا سرانجام اهالی خانه بازگشتند . مادر به پسرک گفت :« برو اون ساعت رو بده به بابات تا باتریش رو عوض کنه ، مثل اینکه خوابیده » پسرک صندلی ای زیر پایش گذاشت و ساعت را از روی دیوار برداشت و به پدرش داد . پدر باتری ساعت را عوض کرد و نگاهی به ساعت مچی اش انداخت . ساعت دیواری را تنظیم کرد و سر جایش گذاشت .

     عقربه ها دوباره به راه افتاده بودند . دیگر نه حرفی از آزادی می زدند و نه می خواستند حرفی از آزادی بشنوند ، در صورتی که اگر به نقشه ی ساعت شمار عمل می کردند یعنی بر خلاف جهتی که همیشه حرکت می کردند ، می چرخیدند می توانستند آزاد شوند .




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/06ساعت 0 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

این کار را که بسیار دوست می دارم به سن دوازده سالگی نگاشته ام و اولین نوشته ی من است . بدون تغییر و تصحیح می باشد . به آقای مسجدی سابق ، دژبخش کنونی ، تقدیمش می کنم که بسیار آن را خوش می داشت .

 

کفش های پاره

 

     فردا بازی بین ما بچه های بن بست یاقوت و بچه های کوچه ی سهیلی بود و من کفش های تنگ و پاره ام را نگاه می کردم . پیش خودم فکر می کردم سوراخ بودن کفش ها عیبی ندارد ، کاش حداقل اندازه ی پایم بودند . با این ها که اصلا نمی توانم راه بروم . بازی خیلی حیثیتی بود ، چون دو مسابقه ی قبلی را مساوی کرده بودیم . کاپیتان تیم ما، مسعود، من را به ناچار حمله گذاشته بود چون به جز من و نیما بازیکن خوب دیگری نداشتیم . خود مسعود دروازه بان بود و سه نفر دیگر که دفاع بودند عرضه ی بازی کردن نداشتند . محسن حتی نمی توانست بدود ، امیرحسین هم که بچه مایه دار و سوسول بود ، می ترسید اگر پایش را به توپ بزند کفش های گرانش کثیف شوند . عباس اند معرفت بود ولی به خاطر بزرگی هیکلش نمی توانست خوب بدود . وضع مالی شان از ما بهتر نبود ولی بدتر هم نبود .

 

     بچه های کوچه ی سهیلی هم تقریبا وضع ما را داشتند ولی کاپیتانشان سعید بازی اش به همه ی ما می ارزید . هیچکس از کار سعید سر در نمی آورد . بچه ی تودار و عجیبی بود و تا به حال هیچکس از او بدی ندیده بود .

 

     غرق در افکارم بودم که ناگهان یاد قرارم با سارا افتادم . به ساعتم نگاه کردم ، نیم ساعت مانده بود . دمپایی هایم را پوشیدم و قدم زنان به راه افتادم . در راه فکر می کردم که باید از یکی کفش جور کنم . در بین بچه های محل عباس از همه با معرفت تر بود ، اما وضعشان طوری نبود که بتواند بیشتر از یک کفش داشته باشد ، کفش خودش را هم که برای مسسابقه لازم داشت . امیر حسین را که اصلا فکرش را هم نمی توانستم بکنم ، حاضر بودم پای برهنه بازی کنم ولی از او کفش نخواهم . محسن هم که با دمپایی بازی می کرد . مسعود هم اگر داشت برای پای من خیلی بزرگ بود . نیما هم که رفیق صمیمی خودم بود و این مساله را می دانست فقط یک کفش آش و لاش داشت . فکرم به جای دیگری نرسید ، اگر بازی نمی کردم خیلی تابلو می شدم ، تازه می خواستم پوز سعید برادر سارا را هم بزنم .

 

     به سر قرار رسیدم . هنوز پنج دقیقه مانده بود . از بن بست ما تا کوچه ی آنها یک دقیقه هم راه نبود ولی قرارهایمان را در حیاط فرهنگسرا می گذاشتیم ، چون هیچ یک از بچه های محل به آنجا نمی آمدند . روی نیمکت نشستم و منتظر شدم . سارا محرم اسرارم بود . تنها دختری که دوستش داشتم . از بچگی وقت از کوچه شان رد می شدیم نگاه هایمان به هم می افتاد . از وقتی به مدرسه ی راهنمایی رفتم چون مدرسه هایمان یک کوچه با هم فاصله داشت و مسیرمان یکی بود کم کم با هم دوست و صمیمی شدیم .

 

     بالاخره سارا آمد بعد از سلام و احوال پرسی از من پرسید :« چیزی شده ؟» او همیشه از روی چهره ام حالم را می فهمید . جریان را برایش توضیح دادم . وقتی تمام شدسکوت کرد و دیگر چیزی نگفت . مدتها من به آسمان و او به حوض وسط حیاط خیره شدیم . دیگر داشت غروب می شد . کم کم خداحافظی کردیم و رفتیم . در راه خانه دیگر فکر نکردم انگار مغزم هم سکوت کرده بود . وقتی به خانه رسیدم هوا داشت تاریک می شد .شام را با پدر مادرم خوردم و زود به رختخواب رفتم . مثل اینکه قرص ماه کامل بود چون در تاریکی شب ، پرده ی اتاقم نورانی تر به نظر می رسید . بی خوابی به سرم زده بود . یک کتاب تکراری برداشتم و شروع به خواندن کردم تا به مسایل دیگر فکر نکنم .

 

     صبح با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم . قبل از اینکه مادرم بتوادن به خود بجنبد با چشمان خواب آلود گوشی تلفن را برداشتم . سارا بود . الکی گفتم :« سلام نیما ، چی ؟ امروز تمرین داریم ؟ همین الان ؟ صبر کن تا لباسم را بپوشم همین الان می آیم .» مادرم گفت صبحانه ات چه می شود ؟ نگاهی به ساعت انداختم و گفتم ساعت دوازده ظهر که کسی صبحانه نمی خورد . دمپایی هایم را پوشیدم و رفتم وقتی رسیدم سر قرار همیشگی دیدم سارا آنجا ایستاده بود و چیزی پشتش قایم کرده بود . گفتم :« چی قایم کردی ؟ امروز که تولدم نیست !» گفت :« به جون من قسم بخور که سوال نکنی » گفتم :«آخه برای چی ؟» گفت :« نمی تونم بگم .» خلاصه با کلی کلنجار به جان او قسم خوردم که سوال نکنم ، بعد او پلاستیک مشکی را که پشتش پنهان کرده بود نشانم داد . پلاستیک را باز کردم . یک جفت کفش بود . نو نبود ولی خیلی هم استفاده نشده بود . چون قسم خورده بودم ، هیچی نپرسیدم .

 

     وقتی به خانه رسیدم کفش ها را در انباری گذاشتم و رفتم بالا . پدرم آمده بود . رفتم توی اتاق . هنوز نهار نخورده بودند ، فقط سفره را چیده بودند . نهار را که خوردم به اتاقم رفتم ، کمی فکر کردم . ساعت سه شده بود . رفتم به خانه ی نیما . با هم رفتیم سر کوچه ، مسعود و عباس هم منتظر بودند . محسن و امیرحسین هم طبق معمول دیر کردند . بعد از نیم ساعت تاخیر با هم به راه افتادیم . من کفش ها را پوشیده بودم ولی خوشبختانه هیچکس متوجه نشد . مسابقه ها در خیابان غربی برگزار می شد . بچه های تیم مقابل هم تقریبا آمده بودند . از صحبت هایشان فهمیدیم که امروز سعید بازی نمی کند . همه خوشحال شدیم . همه حاضر بودند جز سعید ، ماهم مجبور شدیم محسن را کنار بگذاریم . در عوض زمین را کوچک تر کردیم .

     بازی به پایان رسید و ما سه بر هیچ بردیم . آنقدر خوشحال بودم که اصلا به دلیل نیامدن سعید فکر نکردم .




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/06ساعت 0 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..