تبليغاتX
آیینه ی قصه گو
بخوان به نام گل سرخ

دلم تنگ است ، دلم برای عشق و عاشقی تنگ است ، سرم پر است از ترانه های عاشقانه ، پر از جای خالی یک چهره و پر است از تکرار تصویر مرد تنها زیر باران ، آینه دروغ یا راست تصویر مردی شکسته را تحویلم می دهد ، نفس نایی ندارد که دوباره بالا آید چون می داند که چیزی جز افیون عایدش نیست ، آینه هی مه آلود و دوباره صاف می شود ولی باز همان حرف قدیمی اش را تکرار می کند : تو تنهایی ، تو تنها ترین مرد جهانی ، تنهایی ات را از خدا به ارث بردی ... . پنجره نیز می کوشد تا رنگ دلتنگی بزداید ولی شیشه هایش حرف آینه را تکرار می کنند ، پنجره به آواز دلداری می دهد : هرکس نیمی گمشده دارد که بازمی یابدش . آینه فریاد میزند : تو نیمی نداری که پیدا شود ، تو را خدا مانند خود آفرید تا خلیفه اش باشی ، نه ، تو اصلا نیمی نیستی که به دنبال دیگر نیمش بگردد ، تو هیچ نیستی جز یک شنوای  دلخوشی و پند و اندرز ... . از آینه و پنجره خسته می شوم به خواب پناه می برم تا شاید سکوت تحویلم دهد ، به رویا پناه می برم تا شاید چهره ای تحویلم دهد ولی آنجا حدیث کابوس را مرثیه وار می سرایند . من به که پناه برم ای خدا ؟ منی که روی زمین تنها ترینم ، خدایا تو پناهم باش ، خدایا تو پناهم باش که از هرچه اینجاست خسته ام ، خدایا تنها تویی که سکوتم می دهی ، تنها تویی که نوازشم می کنی ، گاهی با باد گاهی با مهتاب ، تنها تویی که می توانم در آغوش سبزت آرامش بگیرم ، خدایا خیلی تنهام خیلی




لينك ثابت نوشته شده در 86/06/11ساعت 21 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

حس غریبی داشتم . دلم تنگ تنگ بود . دلم خلوت می خواست . به راه افتادم ، به سوی خلوت تنهاییم ، به سوی آن غار تنگ و تاریک چون دلم . بغض گلویم را تنگ و تنگ تر می کرد تا اینکه روان شد . سیل اشکهایم به راه افتاد . آنقدر گریستم که دنیا تار شد . دیگر اشکی نداشتم . بیحال در گوشه ی غار زانوی گوشه گیری بغل کردم . ناگهان دستی بر شانه ام ... و صدایی که با طنین نجوا می کرد :

 بخوان ... بخوان به نام گل سرخ ...




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/20ساعت 19 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

سلام گمشده ی من

از آن زمان که از یافتنت پرده ی ناامیدی بر دیدگان کشیدم به نوشتن نامه بسنده می کنم . نامه هایی نوشته بر باد . بدان امید که دست مهربان باد این نامه ها را به تو برساند . نامه هایی با مرکب سرخ رنگ :خون خشک شده ی دل با اشک رقیق شده است . گاهی ترس سرتاسر وجودم را فرامی گیرد که مبادا قرمزی خطم چشمان نگاه دزد تو را بیازارد

از این پس تو را حوا می خوانم . تو همان تصور از معشوق هستی در ذهن آدم قبل از آفرینش حوا . آری تو دخت خلف حوایی که یاد مادرش را دوباره در ذهن یکی از نوادگانش همچنان که در ذهن آدم بود زنده کردی

ببخش مرا که گاهی فراموشت می کنم یا سعی می کنم فراموشت کنم ؛ گناه من نیست ، تقصیر توست که به خاطر یکتا عاشقت یکتا خواسته ی او را برآورده نمی کنی : پیدا نمی شوی . هر بار که فراموشت می کنم یکی از غلامانت را می فرستی تا با خنجر زهرآگین ، خون لخته ی دلم را دوباره جاری کند . و چه بیرحم غلامی است حافظ . هر بار که او را می فرستی یا خواب شب را می گیری یا قوت لرزان غده های اشک

تا کی می خواهی مرا به همین حال نزار واگذاری تا کی . تا کی رویاهای شبانه ام تیره و تار خواهد ماند به خاطر چهره ی مبهم و ناپیدای تو در ذهنم . تا کی بالشم فشار سخت آغوش تنگ مرا به جای تو تحمل کند . تا کی کلاشان هفت رنگ خود را به جای تو جا بزنند تا شاید بتوانند بوسه های آتشین مرا به تاراج ببرند . تا کی می خواهی پنهان شوی تا کی

یک شب که خوابت را می دیدم از آن دیدار لذت بخش صدایت را به چنگ آوردم و چون دزدی حریص آن را به خاطر سپردم . آن صدا را بارها و بارها تکرار کردم تا دیگر صدایی جز آن نشنوم و اکنون با چشمان بسته فقط به صداها گوش می دهم . در میان این همهمه بازار گاهی صدایی آشنا می شنوم ، دیده و دل از دستم می روند و هوای حوا به سرم می زند . تا چشم باز می کنم جز کوچه ای خلوت و بی انتها نمی بینم . ولی طنین آن صدا هنوز در ذهنم می ماند . صدایی که می گوید : دوستت می دارم

قربان تو ، فر شادمان

 




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/06ساعت 0 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

یکروز در یک برنامه ی رادیویی شنیدم که می گفت همیشه یک روی ماه رو به زمین است و هیچکس جز چند فضانوردی که به ماه سفر کرده اند آن روی دیگر را ندیده اند .تا به حال به این دقت نکرده بودم که ماه همیشه به یک شکل است و چاله های تکراری اش از جایشان تکان نمی خورند . شاید به خاطر اینکه من هیچگاه رخ کسی را در ماه جستجو نکرده بودم و همیشه رخ خورشید را در چهره ها جستجو می کردم .

مگر ماه چه پنهان کرده است در آنسوی صورتش . مگر زشت تر از این رویی که ما می بینیم هم وجود دارد ؟ شاید در آنسو صورت زیبایی پنهان کرده که از نقص و عیب بری است و آنسو را تنها برای یگانه معشوقش ،خورشید ،نگاه داشته تا چشم نامحرمی به آن نیفتد . آری... این است رسم عاشقان حقیقی ...

 




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/06ساعت 0 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

شما هم برفتی ...آه ...شما سراب نبودی... که ابری باران زا... که ابری تگرگ زا بودی... اما موسم باریدنش نرسیده است ...ابرها هیچوقت ارتفاع خود را احساس نمی کنند ... از این کویر گذشتی ... دمی سایه ای نثارم کردی به خنکی نسیم بهاری ... بدان که کویر، پاییز و  بهار ندارد ... شما هم بار دیگر به یادم آوردید که این وادی که پای در آن گذاشته ام بس برایم زود است ...زود ... زود...

آنچه می گویی، صبر...صبر...صبر... آنچه می شنوم، سکوت....سکوت...سکوت... آنچه می ماند از من، هیچ ...هیچ...هیچ... آنچه می بارد، اشک...اشک...اشک...

... این نقطه چین ها ... آنقدر جمعیتشان را در شهر نوشته هایم زیاد می کنم که دیگر جایی برای نامی دیگر باقی نماند ...حتی نقطه های عشق را از آنها خواهم گرفت ... پنچ نقطه ..... نقطه های زندگی را ... دو نقطه.. ونقطه ی خدا ... یک نقطه. آن را در آخر دفترم می نهم.

...از این پس فقط کارم نامه نوشتن به گمشده ام خواهد بود... شاید سال ها یا قرن ها نیابمش ... شاید او هم در جایی در آنسوی دنیا برای من نامه بنویسد ... دیگر نه به صداها گوش می دهم نه ... دیگر به نشانه های خدا هم اطمینان نمی کنم ...دیگر هیچ رویدادی را به فال نیک نخواهم گرفت ...




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/06ساعت 0 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..

من جوانم ، کوله بارم سرکشی . مردم، رود روانند .  من چو سنگ  از جنس کوه  می ایستم در این جریان . همره نخواهم شد با این رود . چونکه من شنیده ام  از گلهای وحشی ، که در گوشم آرام زمزمه کردند : این رود رو به پرتگاهی است ، رو به آبشاری  که همه را فرو می ریزاند  و در آخر به مردابی  می آراماند . هر دم مرا  مخالفت و فشار  روا می دارند این قوم

 اما

 من جوانم  کوله بارم سرکشی

 من روانم روبه سرچشمه

 من روانم رو به کوه




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/06ساعت 0 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..