تبليغاتX
آیینه ی قصه گو - هوای حوا
بخوان به نام گل سرخ

سلام گمشده ی من

از آن زمان که از یافتنت پرده ی ناامیدی بر دیدگان کشیدم به نوشتن نامه بسنده می کنم . نامه هایی نوشته بر باد . بدان امید که دست مهربان باد این نامه ها را به تو برساند . نامه هایی با مرکب سرخ رنگ :خون خشک شده ی دل با اشک رقیق شده است . گاهی ترس سرتاسر وجودم را فرامی گیرد که مبادا قرمزی خطم چشمان نگاه دزد تو را بیازارد

از این پس تو را حوا می خوانم . تو همان تصور از معشوق هستی در ذهن آدم قبل از آفرینش حوا . آری تو دخت خلف حوایی که یاد مادرش را دوباره در ذهن یکی از نوادگانش همچنان که در ذهن آدم بود زنده کردی

ببخش مرا که گاهی فراموشت می کنم یا سعی می کنم فراموشت کنم ؛ گناه من نیست ، تقصیر توست که به خاطر یکتا عاشقت یکتا خواسته ی او را برآورده نمی کنی : پیدا نمی شوی . هر بار که فراموشت می کنم یکی از غلامانت را می فرستی تا با خنجر زهرآگین ، خون لخته ی دلم را دوباره جاری کند . و چه بیرحم غلامی است حافظ . هر بار که او را می فرستی یا خواب شب را می گیری یا قوت لرزان غده های اشک

تا کی می خواهی مرا به همین حال نزار واگذاری تا کی . تا کی رویاهای شبانه ام تیره و تار خواهد ماند به خاطر چهره ی مبهم و ناپیدای تو در ذهنم . تا کی بالشم فشار سخت آغوش تنگ مرا به جای تو تحمل کند . تا کی کلاشان هفت رنگ خود را به جای تو جا بزنند تا شاید بتوانند بوسه های آتشین مرا به تاراج ببرند . تا کی می خواهی پنهان شوی تا کی

یک شب که خوابت را می دیدم از آن دیدار لذت بخش صدایت را به چنگ آوردم و چون دزدی حریص آن را به خاطر سپردم . آن صدا را بارها و بارها تکرار کردم تا دیگر صدایی جز آن نشنوم و اکنون با چشمان بسته فقط به صداها گوش می دهم . در میان این همهمه بازار گاهی صدایی آشنا می شنوم ، دیده و دل از دستم می روند و هوای حوا به سرم می زند . تا چشم باز می کنم جز کوچه ای خلوت و بی انتها نمی بینم . ولی طنین آن صدا هنوز در ذهنم می ماند . صدایی که می گوید : دوستت می دارم

قربان تو ، فر شادمان

 




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/06ساعت 0 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..