آندم که رفتی من ماندم و سه تار و دل
من،من تنهای غمگین
دل،دل رنجوده ی پیر
و سه تار آن چوب آهنگین
*
دل زخم خورده ی پیر روزگار
می کرد گله از وحشت سرد بی کسی
روبه مردمان آنسوی دیوار
می کرد فریاد که تنهایی کشیده ام بسی
*
هر که آمد زخمی زد به نام عشق
زخمی دردناکتر ز تنهایی
هرکه رفت نمکی زد بر آن زخم
زهراگین نمکی به نام جدایی
*
حال صدایی شنیده دوباره
صدایی آشناتر به من ز من
بهانه گرفت که تنهایی
بس است رفیق تازه نمی خواهی؟
*
گفتمش زخمهای دیرین
تو را بس نبود ای پیر غمگین
گفت شاید این بار مرهمی
شود بر دردهای پیشین
*
سه تار خاموش آمد به سخن
غمین نغمه ای از سرگذشت من
لیک وقتی به حال رسید
شوری به پا کرد در حال من
*
می خواند که روزگار بی عشق
خامش است چون سه تار بی تار
عاشق شو حتی بر خیالی
کاین عشق بود گل سراپا خار
*
گفتم که دوست نخواهد داشت
کسی مرا با این حال پریشان
گفت از جنس توست این صدا
صدایش کن با صدای شاعران
*
دل سوخت و سه تار نواخت
حال وهوایم دگرگون شد
قلم رقصید و بر کاغذ نوشت
سبک تر ، این دل خون شد