تبليغاتX
آیینه ی قصه گو - من و سه تار و دل
بخوان به نام گل سرخ

آندم که رفتی من ماندم و سه تار و دل

من،من تنهای غمگین

دل،دل رنجوده ی پیر

و سه تار آن چوب آهنگین

*

دل زخم خورده ی پیر روزگار

می کرد گله از وحشت سرد بی کسی

روبه مردمان آنسوی دیوار

می کرد فریاد که تنهایی کشیده ام بسی

*

هر که آمد زخمی زد به نام عشق

زخمی دردناکتر ز تنهایی

هرکه رفت نمکی زد بر آن زخم

زهراگین نمکی به نام جدایی

*

حال صدایی شنیده دوباره

صدایی آشناتر به من ز من

بهانه گرفت که تنهایی

بس است رفیق تازه نمی خواهی؟

*

گفتمش زخمهای دیرین

تو را بس نبود ای پیر غمگین

گفت شاید این بار مرهمی

شود بر دردهای پیشین

*

سه تار خاموش آمد به سخن

غمین نغمه ای از سرگذشت من

لیک وقتی به حال رسید

شوری به پا کرد در حال من

*

می خواند که روزگار بی عشق

خامش است چون سه تار بی تار

عاشق شو حتی بر خیالی

کاین عشق بود گل سراپا خار

*

گفتم که دوست نخواهد داشت

کسی مرا با این حال پریشان

گفت از جنس توست این صدا

صدایش کن با صدای شاعران

*

دل سوخت و سه تار نواخت

حال وهوایم دگرگون شد

قلم رقصید و بر کاغذ نوشت

سبک تر ، این دل خون شد




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/06ساعت 0 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..