حس غریبی داشتم . دلم تنگ تنگ بود . دلم خلوت می خواست . به راه افتادم ، به سوی خلوت تنهاییم ، به سوی آن غار تنگ و تاریک چون دلم . بغض گلویم را تنگ و تنگ تر می کرد تا اینکه روان شد . سیل اشکهایم به راه افتاد . آنقدر گریستم که دنیا تار شد . دیگر اشکی نداشتم . بیحال در گوشه ی غار زانوی گوشه گیری بغل کردم . ناگهان دستی بر شانه ام ... و صدایی که با طنین نجوا می کرد :
بخوان ... بخوان به نام گل سرخ ...