من عادت ندارم شعری رو حفظ کنم ولی این شعر رو از بس خوندم از بر شدم . واقعا حرف دل من و خیلی هاست . اخوان ثالث به بهترین نحو این حرف را زده . روحش شاد
به سان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پرگوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
*
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته اما رو به باغ و شهر و آبادی
دو دیگر راه نیمش ننگ نیمش نام
اگر سر برکنی غوغا وگر دم درکشی آرام
سه دیگر راه بی برگشت بی فرجام
*
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است
*
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام این جاوید خون آشام
سوی ناهید این بدبیوه گرگ قحبه ی بی غم
که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پا کوبان به سان دختر کولی
و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هرکه بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی است
که در آن با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.
*
بهل کاین آسمان پاک
چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کان خوبان
پدرشان کیست
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
*
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
به سان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهراندود رگهایم
کشاند خویشتن را همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد صدایش ناله ای بی نور :
کسی اینجاست ؟
هلا من با شمایم ،های...! می پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟
و می بیند صدایی نیست ،نور آشنایی نیست ،حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آنسو می رود بیرون به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است
از اعطای درویشی که می خواند:
جهان پیر است و بی بنیاد ، از این فرهاد کش فریاد
وز آنجا می رود بیرون به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالتبار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گوید بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور:
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟
*
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هرجا که پیش آید
بدانجایی که گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
*
کجا ؟ هرجا که پیش آید
بدانجایی که می گویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان
و در آن چشمه های هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید :
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید؟
*
به آنجایی که می گویند روزی دختری بودست
که مرگش نیز همچو مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو مرگ پاک دیگری بودست
کجا ؟ هرجا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ز سیلی خور
وز این تصویر بر دیوار ترسانم
در این تصویر
عُمَر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دیوانه وار اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو به مرده ی من
*
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ندروده
به سوی سرزمین هایی که در آن هرچه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزست
*
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخملگونه ی دریا
می اندازیم زورق های خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاه تند گاه آرام
*
بیا ای خسته خاطر دوست
ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم