تبليغاتX
آیینه ی قصه گو - اما...نه...
بخوان به نام گل سرخ

دلم از جنس کویر

خاکی و خشک و خشن

چهره سوی آسمانی دارد

که از آن می بارد

سیل داغ تند باد بی کسی

مرهم زخمان ترک های عمیق این کویر

ماسه های زبر و زهراندود بیابانی

چشم و دل در حسرت بادی ،نسیمی یا که بارانی

*

تا که یک روز زیر نگاه داغ آن خورشید

به دورادور آسمان آبی یکدست

سراب زاینده ابری در افق

دید و خورد افسوس و باز هم گریست

لیک اینبار آنچه دیدش در افق

نه خیالی نه سرابی نیست

آری توده ابری بارانی است

نگینی بر انگشتری آسمانی است

تکه الماسی شاید یا عقیق زرد یمانی است

*

تکه ابر می رقصید و می زایید

با عشوه ای جانسوز سویم می خرامانید

ندانستم که بعد از سالها یا لحظه ای کوتاه

بر فراز این دل آرامید

هایلی شد بین خورشید و کویر

سایه ای چون جرعه ای آب

خنک کرد این شورزار دل را

تن کویر لیک هنوز در التهاب

لب هام از سخن واماند

ولی آندم که سایه قصد رفتن کرد

آه و فریاد از گلو درداد

چنین رو به آن گنج بیابانی

گفت: کای ابر بارانی

بمان و ببار بر این ویرانی

بمان که عطش دارد دلم می دانی

*

اما نه ای نازک ابر بارانی

مبار که گر بباری

جز لکه ای تیره

دمی بیش بر من نمی مانی

*

اما نه ای سپید ابر بارانی

ببار که تو بیشتر از آنی

که گر بباری رود یا نهری

جاری کنی بر این خاک بیابانی

*

اما نه ای زلال ابر بارانی

مبار که گر بباری

رود و نهرت در این شورزار داغ

شور و گل آلود شود چو گندابی ، مردابی

*

اما نه ای روشن ابر بارانی

ببار که گر بباری

روان کنی سیلابی

که هر چه شور و پلید و ناپاکی

شورد و برد به آنجا که دانی

یا برپا کند دریایی

آبی و پاک و زلال و آفتابی

دریایی آرام و گه طوفانی

که امواجش به ساحل ها

نوازش می کند هر دم

آن ماسه های بیابانی




لينك ثابت نوشته شده در 86/07/10ساعت 11 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..