تا حالا باور نمی کردم این داستانها از زندگی خود آدماست ولی الان؟!!
تا حالا فکر می کردم فقط خودم بلدم داستان بنویسم ولی الان فهمیدم داستان نویس بزرگ اون بالا با قلم و کاغذ نشسته!!
همیشه به این داستانها می خندیدم ولی الان؟!!
خدایا بس کن این داستان دراماتیک کلیشه رو !!!
خدایا می خوای منو عذاب بدی؟بده ولی نه اینقدر سخت!!!
و اما خود داستان:
سعید توی ایستگاه اتوبوس با دختری به نام پریا آشنا می شود.چند ماه با هم دوست می مانند.خیلی عاشق همدیگر می شوند.دختر از پسر جدا می شود بی دلیل.فرشاد دوست صمیمی سعید است.فرشاد می بیند که سعید ناراحت است.فرشاد با پریا صحبت می کند تا بار دیگر قبول کند سعید را ببیند.پریا سعید را می بیند.به او می گوید تومور مغزی دارد.عموی سعید جراح مغز و اعصاب است.سعید با عمویش صحبت می کند تا پریا را عمل کند.سعید حتی با پدر پریا درگیر می شود.خانواده ی پریا با عمل موافقت می کنند.شانس زنده ماندن پریا بیست درصد است.دو هفته تا عمل طول می کشد.
الان دقیقا بیست و چهر ساعت تا عمل مانده.فرشاد تنهاست دیوانه نگران گیج منگ.فرشاد به پریا گفته بود عشق معجزه می کند.فرشاد پای کامپیوتر پست جدید تایپ می کند...
کلیشه نبود؟واقعا که کلیشه بود !!!
ادامه ی داستان فردا شب...
فرشادمان/چهارشنبه شب ساعت هشت