تبليغاتX
آیینه ی قصه گو - نامه ای به فری دیوونه
بخوان به نام گل سرخ

فری ! فری دیوونه ! کجایی ؟ خودت رو گم کردی ! نمی دونی کی هستی . وقتی بچه بودی با بقیه فرق می کردی ، خاص بودی ، نه برای اینکه بیشتر تو چشم بیای ، برای اینکه احساس می کردی بقیه دارن اشتباه می کنن ، خیلی زیاد . اما تو می خواستی مثل اونها نباشی . اما یه مشکل بزرگ جلوت ظاهر شد : بزرگ شدی . وقتی بزرگ شدی فهمیدی تنهایی چیه . تنهایی اذیتت می کرد ، حق داشتی . کم کم رنگت عوض شد ، شدی رنگ بقیه ! تویی که تا به حال جلوی سیل مردم مثل صخره وایساده بودی الان باهاشون همسفر شدی ، گاهی حتی تندتر هم می ری . اما چی عایدت شد ؟ از تنهایی دراومدی ؟ نه ، تنها تر شدی ! واسه اینکه زیر اون نقابی که به صورتت زدی همون فری دیوونه نشسته . بین فری دیوونه و اون ماسک مسخرت گیر کردی . تو برزخ گیرافتادی . دیگه اون فری دیوونه ای که با دستاش می تونست جهان رو خراب کنه و از نو بسازه الان سردرگم وسط همین جهان موندی .دیگه خاص بودن برات معنی قدیم رو نداره . حتی الان هم اگه می خوای خاص باشی فقط برای پررنگ تر شدنه ، برای معلوم شدن ، برای اینکه بقیه بهت خیره بشن . خب چاره ای نداری ، فکر می کنی شاید اینطوری از تنهایی در بیای .

چرا ؟ چرا وقتی یه کاری می کنی که واقعا خودت انجامش دادی بقیه تعجب می کنن ؟ چرا وقتی خودت هستی همه ماتشون می بره ؟ همش تقصیر این نقابه ...

وای فری یه کاری بکن ، یه فکری به حال خودت بکن ، برزخی نباش ، نه رومی نه زنگی ، خودت باش ، این نقاب رو دور بنداز ...

پ.ن اینم پست جدید برای خواهر مهربونم لولی




لينك ثابت نوشته شده در 86/10/10ساعت 10 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..