تبليغاتX
آیینه ی قصه گو - آیینه ی قصه گو
بخوان به نام گل سرخ

با صدای زیبای خروسی از خواب بیدار شدم . خیس عرق بودم . نفس نفس می زدم . باز هم کابوس دیده بودم . بلند شدم رفتم به حیاط . از کدام در نمی دانم ؟! خروس گوشه ی حیاط با وقار ایستاده بود و پرهایش را تمیز می کرد . با نوکش پرهای طلایی و مخملی اش را تاب می داد . دمش به بلندی قدش بود . مرا که دید دو سه قدم به طرفم آمد ، انگار سرتاپایم را نگاهی انداخت و زیر لب غرغر کرد و برگشت . رفتم لب حوض ، آبی به صورتم زدم . قطره های آب از روی صورتم به گوشه ی لبم چکید ، شیرین بود . عطر گل سرخ هوا را پر کرده بود . نسیمی که می وزید صورت خیسم را خنک تر می کرد . مردم را از پشت دیوار می دیدم . همه در جنب و جوش بودند . هیچ کس حتی نگاهی هم به من نمی انداخت . انگار  مرا نمی دیدند . از خانه بیرون رفتم ، از کدام در نمی دانم ؟! تا بیرون رفتم همه مرا دیدند . دیوارهای این آبادی همین طور بودند . انگار از دیوار فقط نامش باقی مانده باشد . هر کس مرا می دید می پرسید :« هنوز که رنگت زرده ، مریضیت خوب نشد ؟» رفتم طرف میدان آبادی . باغبان داشت بذرهای گل سرخ می کاشت . غنچه ی گل سرخی را بوییدم ، به سرفه افتادم . باغبان گفت :« تو هنوز مریضیت خوب نشده ؟ طبیب هم نتونست دردتو دوا کنه ؟» گفتم :«نه، باید برم پیش کدخدا .» رفتم به طرف خانه ی کدخدا . دیوارهای خانه ی کدخدا هم مثل بقیه ی دیوارها بود ، ولی من نمی توانستم داخل خانه را ببینم . اصلا چشمم به آن طرف نمی رفت، کدخدا را صدا زدم ، آمد و در را برایم باز کرد . کدام در را نمی دانم ؟! خانه ی کدخدا حیاط بزرگی داشت . گوشه کنار حیاط گل های سرخ بزرگی شکفته بود . کدخدا گفت : «« بفرما تو ، رنگ روت که هنوز زرده . مریضیت خوب نشد ؟! »» گفتم :« نه ، تا به حال چند بار پیش طبیب رفته ام ولی دوا نشد .» رفتیم داخل حیاط . روی تخت نرم و راحتی گوشه ی حیاط نشستیم . کدخدا دو تا چایی از سماور ریخت . گفت :« هنوز هم کابوس می بینی ؟» گفتم : « آره » گفت : « چیزی هم از کابوست به یاد میاری ؟» گفتم :« نه ، فقط صبح ها که بیدار می شم خیس عرقم و نفس نفس می زنم .» کدخدا چایی اش را سر کشید و گفت :« یه فکری دارم ، می تونی بری پیش آیینه ی قصه گو . اون همه چیز رو می دونه . شاید بتونه بهت کمک کنه .» گفتم :« آیینه ی قصه گو ؟ این دیگه چیه ؟ کجا هست ؟» کدخدا گفت :« همین  چشمه ای که از آبادی رد می شه رو بگیر و برو بالا به طرف سر چشمش . آیینه ی قصه گو همونجاس .» از کدخدا تشکر کردم و بی  درنگ به راه افتادم . راه طولانی بود ولی بالاخره رسیدم . چشمه بالا ی یک کوه از درون یک غار بیرون می آمد . داخل غار شدم . خیلی تاریک بود ولی خود چشمه روشنی خاصی داشت . هیچ جا را جز چشمه نمی دیدم . کمی جلوتر رفتم . انگار ته غار روشن بود . رفتم تا به سر چشمه رسیدم . آیینه قصه گو همانجا بود . آب از بالای آیینه از دل صخره ها می جوشید وآیینه را می شست و جاری می شد . تلالو نور چشمه در آیینه آنجا را روشن کرده بود . آیینه جزئی از کوه بود . انگار آنقدر صیقلش داده باشند تا براق شود . رفتم جلوی آیینه . صورتم کج و معوج در آن پیدا بود . آیینه حرف می زد اما با لب های من :« صورتت را با آب چشمه بشوی .» آبی به صورتم  زدم . این بار صورتم صاف و ثابت معلوم بود . آیینه گفت :« بگذار برایت قصه ای بگویم . شاید چاره ات را در قصه ام بجویی .» نشستم و به قصه ی آیینه گوش فرادادم :

     یکی بود یکی نبود . غیر از  خدا هیچکس  نبود . پشت کوها اون دور دورا یه شهری بود . شهری همش از آجر و سنگ با دروازه های پولادی و تنگ . آسمونش خاکستری بود سحرا . ستاره هایش قد انگشتای دست بود تو شبا . شایدم پلاستیکای شبرنگ دار بود روی سقف آسمون . چونکه تا مردم شهرو خواب میبرد، ستاره ها رو آب می برد . هر کی که بیدار می موند ، توی تاریکی شب ستاره عایدش نبود .

     توی این شهر غریب یه جوونی بود . یه جوون دلخسته . هر روز صبح  با صدای گوشخراش یه ساعت از خواب بیدار می شد . می رفت جلوی آیینه . یه دستی به موهاش می کشید . شیر آب رو  باز می کرد. یه آب گرم و بد بو جاری می شد . مشتی به صورتش می زد . می رفت جلوی پنجره  . پنجره رو باز می کرد . سیل صدا فرو می ریخت  پنجره رو زود می بست . می رفت سر مزرعه . تو مزرعه از بوته های آهنی ، کنسرو لوبیا برداشت می کرد ، کار می کرد ، کار می کرد تا شب می شد . از درخت سنگی سر کوچشون یه کمپوت سیب می چید . می شست لب پنجره ، سیب هاشو گاز می زد . هی به آسمون نگاه می کرد . دو...سه...پنج تا ستاره پیدا می کرد . توی کتابا  خونده بود توی شبا تو آسمون یه افسانه ی پر نور و قشنگ هست که بهش ماه می گن . ولی هر چه می گشت این ماه رو پیدا نمی کرد. جوونک خواب به چشاش نمی اومد . تنها می شست گریه می کرد . سرشو بلند می کرد ، پنج...چهار...نه ، هیچی ستاره پیدا نمی کرد . سرشو می ذاشت رو زانوهاش... . هر روز و هر شب مثل همین روز و همین شب می گذشت . تا که یک روز جوونک تو خیابونای شهر ، دست یه پسر بچه ،یه چیزی دید . یادش اومد ، تو کتابا یه همچین چیزی بود که قدیما بهش می گفتن گل سرخ . گفت : « پسرک ! اینا چین ؟ فروشین ؟ » پسرک گفت : « اینا گل سرخن . چند تا می خوای بهت بدم ؟ » جوونک همه ی گلارو خرید . بردشون توی خونش . هی نیگاشون کرد ، هی بو کشید. فردای اون روز جوونک در به در به دنبال پسرک می گشت . تا بالاخره پیداش کرد . پرسید ازش : « این گلها رو از کجا می آری ؟ » جواب داد : « پشت کوهای دور شهر یه دشتی هست . دشتی که همش پر از گل و قاصدکه .» جوونک آهی کشید . یه نیگا به مردم شهرو یه نیگا به آسمون خاکستری انداخت . رفت طرف خونش . کوله بارشو ورداشت . راه افتاد . رفت و رفت تا از کوهای اطراف شهر رد شد . رسید به دشت . دشتی پر از  گل و قاصدک . این ور می رفت ، اون ور می رفت . هر گلی  رو که می دید بو می کرد . هر قاصدکی که می دید ورش می داشت و فوت می کرد . تا چشم کار می کرد دشت بود ، ولی نه ، انگار یه کم دورتر یه باغی بود . شایدم باغ نبود ولی هر چی که بود پر از درخت بود . جوونک رفت و رفت تا به اونجا رسید . باغ نبود ، یه حصار بود ، حصاری از درختای سپیدار . رفت جلوتر ، راهی نبود که رد بشه . جوونک تشنه بود ، جوونک خسته بود ، پی یه جرعه آب می گشت . گشت و گشت تا یه چشمه پیدا کرد . یه مشت آب ورداشت ، شلخته به صورتش زد . خنک بود ، زلال بود ، شیرین بود . خستگی همه عمرشو در کرد . به چشمه نگاه کرد ، می رفت بین درختا ، آره یه راهی بود که رد بشه . خودشو از لای درختا رد کرد ، چشماشو که وا کرد دهنش باز و چشاش گشاد شد . اونجا یه آبادی بود . مردم آبادی همه با لبخند خوش آمد می گفتن بهش . یکی کوله ش رو گرفت ، یکی یه لقمه نون داد بهش ، اون یکی زیر بغلش رو گرفت ، برد طرف خونه ی کدخدا . جوونک تو قصه ها از آبادی شنیده بود ، توی کتابا خونده بود ، ولی اینجوریشو ندیده بود . نه دربی بود ، نه دیوار ، هر گوشش پر گلای سرخ اعلا .

     جوونک رسید پیش کدخدا ، کدخدا دیدش ، بلند شد گفت :« سلام جوون . خوش اومدی به ده ما ، هرچی می خوای به ما بگو ، تا هر وقت می خوای اینجا بمون . بهت کار می دیم ، خونه می دیم...» جوونک تشکر کرد و راه افتاد ، یکی بهش گفت که خونت همونجاس . جوونک رفت تو خونه ، نفهمید از کدوم در ولی رفت تو خونه . یه حوض نقلی و یه خروس خوشگل پرطلایی ، یه تخت و یه سماور و بساط چایی . جوونک یه شب ، دوشب ، یه ماه ، دو ماه ، خودشم نفهمید که چقدر اونجا موند . اما جوونک خواب نداشت ، تا سر روی بالش می ذاشت ، کابوس شهر و خونش می اومد به خوابش . تا چشم باز می کرد جز حوض و خروس و حیاط چیز دیگه نبود . دو سه بار رفت پیش طبیب بلکه دردشو دوا کنه ، طبیب هم دو سه بذر گل سرخ و یک دو لیوان شبنم می دادش ، اما فایده نمی کرد .

     تا که یه روز صبح که جوون از خواب پرید طاقتش تموم شد . جوونک رفت تا میدون آبادی ، یه غنچه ی گل سرخ رو بو کرد ، به سرفه افتاد . باغبون گفت که هنوز مریضی ! جوون راه افتاد رفت پیش کدخدا . کدخدا گفتش که برو اون بالا پیش آیینه . جوونک راه افتاد ، رفت و رفت تا رسید به آیینه ی قصه گو . آبی به صورتش زد ، به خودش تو آینه خیره شد . به چشاش زل زد ، سه...چهاردقیقه...نه...خیلی بیشتر به خودش نیگا کرد . یهو از جاش بلند شد . دوون دوون تا آبادی رفت ، کوله بارشو ورداشت ، خروس رو زد زیر بغلش ، هر گل سرخی که می دید بذراشو ور می داشت ، جیباشو پر کرد از بذر گل سرخ . از آبادی زد بیرون ، دوون دوون رفت تا شهر پر دود و دغل . دستشو کرد توی جیبش ، یه مشت بذر گل سرخ ورداشت ، از هر کوچه ای که رد می شد ، از هر خیابون که رد می شد ، بذرهارو می پاشید دور و برش . از کنار هر خونه ای که رد می شد ، توی حیاطش چندتا بذر گل سرخ مینداخت . رفت و رفت تا تموم شهرو پر کرد . خسته و مونده برگشت به خونش ، پنجره هاشو وا کرد . تو همه گلدونا بذر گل سرخ کاشت . یه جا واسه خروسش درست کرد ، ساعت بد صدا رو ورداشت ، رفت کنار پنجره ، پرواز رو یادش داد...




لينك ثابت نوشته شده در 86/11/07ساعت 20 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..