تبليغاتX
آیینه ی قصه گو - جوان
بخوان به نام گل سرخ

من جوانم ، کوله بارم سرکشی . مردم، رود روانند .  من چو سنگ  از جنس کوه  می ایستم در این جریان . همره نخواهم شد با این رود . چونکه من شنیده ام  از گلهای وحشی ، که در گوشم آرام زمزمه کردند : این رود رو به پرتگاهی است ، رو به آبشاری  که همه را فرو می ریزاند  و در آخر به مردابی  می آراماند . هر دم مرا  مخالفت و فشار  روا می دارند این قوم

 اما

 من جوانم  کوله بارم سرکشی

 من روانم روبه سرچشمه

 من روانم رو به کوه




لينك ثابت نوشته شده در 86/05/06ساعت 0 توسط ..:: فرشادمان(آیینه ی قصه گو) ::..