شما هم برفتی ...آه ...شما سراب نبودی... که ابری باران زا... که ابری تگرگ زا بودی... اما موسم باریدنش نرسیده است ...ابرها هیچوقت ارتفاع خود را احساس نمی کنند ... از این کویر گذشتی ... دمی سایه ای نثارم کردی به خنکی نسیم بهاری ... بدان که کویر، پاییز و بهار ندارد ... شما هم بار دیگر به یادم آوردید که این وادی که پای در آن گذاشته ام بس برایم زود است ...زود ... زود...
آنچه می گویی، صبر...صبر...صبر... آنچه می شنوم، سکوت....سکوت...سکوت... آنچه می ماند از من، هیچ ...هیچ...هیچ... آنچه می بارد، اشک...اشک...اشک...
... این نقطه چین ها ... آنقدر جمعیتشان را در شهر نوشته هایم زیاد می کنم که دیگر جایی برای نامی دیگر باقی نماند ...حتی نقطه های عشق را از آنها خواهم گرفت ... پنچ نقطه ..... نقطه های زندگی را ... دو نقطه.. ونقطه ی خدا ... یک نقطه. آن را در آخر دفترم می نهم.
...از این پس فقط کارم نامه نوشتن به گمشده ام خواهد بود... شاید سال ها یا قرن ها نیابمش ... شاید او هم در جایی در آنسوی دنیا برای من نامه بنویسد ... دیگر نه به صداها گوش می دهم نه ... دیگر به نشانه های خدا هم اطمینان نمی کنم ...دیگر هیچ رویدادی را به فال نیک نخواهم گرفت ...